« يادته اون روز من و طوبی يک دستمال می دوختيم. طوبی آن را به من داد که اول اسم خودم و جواد را در يک گوشه اش دوختم. خيلی قشنگ شده بود. بعد هم روی کاغذ خوشرنگ برايش شعری از يک کتاب را نوشتم که خيلی شاعرانه بود. يک کمش يادمه مونده. من زياد اهل نوشتن نيستم ولی يه دفعه يک جوری شدم و خواستم چيزی بلغور کنم. می خوای برات بخونم... بدون اينکه منتظر جواب من بماند, شروع کرد به زمزمه کردن...
سرم را تکان دادم. خدايا اين دختر اصلا" آرام و قرار نداشت. کاغذ مچاله ای از زير لباسش بيرون کشيد و با صدای نرمی خواند:
« عزيزم وقتی اينجا می آيی
در سکوت کوچه ما
صدای قدمات تو گوشام سنگينی می کنه
وقتی آروم آروم روی خاک راه می ری,
انگاری پا رو قلبم می زاری
هر تيک تيک چشمات روی صورتم
عشق منو تو نگاهات چکيدنی می کنه.
در خلوت کوچه ما
هميشه خاطره ی تو را می بينم
در هر غروب آفتاب
باد اسم تو را تو گوشم می خونه
وقتی هم که می زاری می ری
و نرم نرمک از من دور می شی
جای پاهات روی دلم می مونه
و اسم قشنگت ورد زبون خونه مونه.
يادم باشه اگه اومدی بار ديگه
برات دود کنم اسپند دونه دونه.
پای به پای هر قدمت بکارم
بذر خيالت را پنهانی
در کنار گلهای رازقی و بابونه
هنوز در کلاس عشق بچه ام می گوين
دلم می گيرد سراغت را هميشه
از ابرهايی که بارونی و سرگردونن
مگر تقصير منه
هی می يارن بهونه پشت سر بهونه
کی گفته عاشقی به سن و سال می مونه
به رنگ پوست و جيب پر آدماست شايد
مال اين فصل و آن فصله ساله
هر کی عاشق بشه در اين زمونه
يه نعمتی داره و با خودش دلخونه…
خوب چطور بود. خوشت اومد! البته همه اش اين نيست. »
شانه بالا انداختم و گفتم, چه حوصله ای دارد. بد نبود به جای نوشتن آن شر و ورها درسش را بخواند. هر جا می رفتم از آرامش خبری نبود. همه جا برايم تنگ شده بود و من نمی توانستم درسم را از حفظ کنم. کتاب را برداشتم تا به خلوت ايوان پناه ببرم و بخوانم, به صورت قشنگ پوران نگاه کردم و گفتم: « شعرت که آبکی بود, اما اميدوارم که اين جواده لياقت عشق تو را داشته باشه. »

