تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه - جايی بهتر از اينجا می روی.
دغدغه های ادبی من

جايی بهتر

 

       اول که ديدمش, باور نکردم. نگاه حيرت زده ام را بسويش دواندم, باز هم به چشم خودم اعتماد نکردم. نزديکتر رفتم. پشت فرمان ب. ام. و. نشسته بود و اسباب صورت مثل لبو سوخته اش از ترافيک پشت چراغ قرمز کلافه به نظر می رسيد. درست ديده بودم. رضا بود. خود خودش بود. البته کمی چاق شده و پوست انداخته بود. اما قبراق تر از هميشه بنظر می رسيد, تر و تازه با حلقه ای از موهای پيچ خورده اش که روی پيشانی می لغزيد. لبهای باريک قيطانی و چشمهای به گود نشسته و استخوانی و پيراهن چارخانه ای, کاپشن چرمی که هميشه خدا به تن داشت. ژشتی هم برای خودش گرفته بود که از ديدنش خنده ام آمد. تا چراغ سبز بشود, باز هم چند قدم نزديکتر رفتم. هنوز هم شک داشتم. يک بنده خدايی می گفت, خدا آدمها را جفت آفريده. پيش خودم فکر کردم, لابد همزاد او را ديده ام. ديگر چی. خود رضا موش بود يا رضا سانديگو و يا رضا چاخان. در آن لحظه برگشت و در چشمهايم زل زد. پکی به سيگار گوشه لبش زد. لحظه ای کوتاه اما بادآورده و سريع بود که قيافه او را لو داده بود. می شد نشناختش ولی نه اينقدر که لبخند مذبوحانه اش را فراموش کنم, او هم من را بجا آورده بود. با ديدنم لبخندی گوشه لبش نشست. رضا که آسم داشت و نفسش تنگ می شد داشت سيگار می کشيد. پاهای من به زمين چسبيده بود. رضا پا روی گاز گذاشت و با نگاهی که هنوز رنگ حيرت بصورتم می زد از کنارم رد شد. لبخند رضا من را به فکر گذشته ها فرو برد.

به نظرم طفلکی رضا از جمله پناهنده های ته مانده شهر بود که مهر صد تا لقب چاوداری روی پيشانی خورده بود. اول ها که بچه ها ديسکو می رفتند, وسط بزن و بزنها غيبش می زد. در حقيقت گوشه ای پنهان می شد و با چشمهای گود نشسته اش از همه فيلمبرداری می کرد و بعد هم با ديدن برو بچه های ايرانی زير و بم دعوا را با آب و تاب برای بقيه تعريف می کرد. آدم فکر می کرد که در هيرو وير کتک کاری خودش نقش اول فيلم را بازی کرده و يکی از آنها را که مدعی بوده سر جايش نشانده بود. بخاطر ترسو بودنش بچه های ايرانی محل لقب موش را به او هديه کردند. بعد هم که قضيه خالی بندی هايی بود که پشت سر هم قطار می بست. همه فهميده بودند که از صدتا چاقويی که می ساخت, يکيش دسته نداشت و آقا خالی بند پاتولوژيک بود. آنها که جرأت شوخی با او را داشتند, لقب چاخان را به دنباله اسمش اضافه کردند. بدتر از همه لقب سانديگو بود که بعد از سفر يک ماهه اش به امريکا گرفت. پسر خاله هايش در سانديگو ساکن بودند. خودش که می گفت, با راهنمايی آنها صدهزار دلاری در بانک های آنجا خوابانده. بچه ها گفتند, خالی می بندد. او آه ندارد با ناله سودا کند, صد هزار دلار شوخی نبود. شايد صدهزار ريالکی اندوخته داشته باشد اما همان را هم خالی می بست. کار درست و حسابی که نداشت. درس هم که نخوانده بود. يک اتاق اجاره ای داشت با چند تا وسايل زهوار در رفته که در جمع هزار کرون هم نمی ارزيد. بيشتر وقتها اينجا و آنجا پلاس بود و با بچه های مجرد می گشت. شايد اگر خيال پول جمع کردن داشت, يک چيز اما کی رسيد که صدهزار دلاری جمع کند. البته خنده داره که ايرانی ها حساب پول او را هم نگه می داشتند. خود رضا هم در اين وسط بی تقصير نبود. از وقتی می خواست امريکا برود و تا وقتی که برگشت, همه اش هوای رفتن داشت و انگار نمی خواست آنجا بماند و ريشه بزند. می گفت, اين مملکت جای ماندن نيست. مثل مرداب کور می ماند, آدم مدتی که بماند, می گندد و به مرده های هزار ساله پيوست می خورد. ديگر چه شده بود که رضا موش سوئد را هم پسند نمی کرد.

می دانم که ماجرا دارد کمی بی معنی می شود و بيخ پيدا می کند, شايد هم حوصله خواننده سر رفته که چرا من سماجت می کنم و نمی خواهم قيافه شاد و بشاش و کالبد زنده رضا را در يکی از چهارراه های تهران برسميت بشناسم. حاضر بودم قسم بخورم که خودش بود. باور کنيد, آخر من هم برای خودم دليلی دارم.

اگر کمی دورتر بروم, رضا را از روزهايی بخاطر می آورم که با هم در کارخانه ای کار می کرديم. رضا در کارخانه پلاستيک سازی و پشت دستگاهش می ديدم. مسئول دستگاهی بود که فنرهای در و ظرف را به هم وصل می کرد. اوايل که من را آنجا ديد, به طعنه گفت: « کارفرما خودش شخصا" دنبال من تلفن زده. اما نمی دانم تو بتوانی کار من را انجام بدهی. » بايد اعتراف کنم که آنوقت ها کمی حوصله داشتم و سر به سر او می گذاشتم و جواب هذيانهايش را می دادم. آن موقع از او علت خوشبينی کنايه آميز و لطف بی تعارفی را که نسبت به من داشت پرسيدم. با دست کشاله ران پايش را خاراند و گفت: « آخه شما زنهای ايرانی به مفت خوری عادت کرده ايد. اينجا آمده ايد و حقوق بيکاری می گيريد. تو يکی کجا می توانی با اين جثه ريزت اين همه ساعت کار بکنی و دوام بياوری. »

با شنيدن حرفهای رضا آه از نهادم در آمد. نمی دانستم از کجا شروع بکنم و بگويم که من سالها کار کرده ام. تخم بدجنسی زير پوستم جوانه زد و با طعنه گفتم: « شما که الحمدالله مجرد هستين و سالهاست که از همجواری با موجود ظريفی به نام زن محروم هستين, اين کشف را چگونه به تنهايی حاصل فرموده اين. »

رضا خميازه کش داری زد و گفت: « آره. ظريف گفتی و تمام شد. من دخترخاله ای در انگليس دارم که مثل جنابعالی صاحب ادعاست. البته اون طفلک حق دارد. می دانی چرا. چون دولت انگليس خسيس تر از اين حرفهاست که کرايه خانه مجانی به کسی بدهد. از صبح تا شب جان می کند و خرج و مخارجش را در می آورد. »

نمی فهميدم بدبينی او نسبت به من از کجا آب می خورد, گفتم: « اولا" که آقا رضا از کار عقب مانده ايم, لطفا" دست به جنبان. دوم هم اينکه شما مجرد هستين و هنوز خيلی مانده که زن ايرانی را در آلمان و سوئد بشناسين. »

چشمهای ريز رضا برق شيطنت آميزی زد و گفت: « اسم زن ايرانی را نياور که حالم گرفته می شود. سال قبل مادرم و اينها پيغام فرستادن که دختری برايم پيدا کرده ان. اصرار کردم عکسی بفرستن. مادرم گفت, زر زيادی نزن. دختره از سر تو هم زياده. اعتراض کردم که بابا مگه من حق ندارم ريخت زن آينده ام را ببينم. ننه ام دوباره سينه سپر کرد که خروس خوانی نکنم و به انگليس بروم. دختره هم برای ديدن خواهرش لندن می آيد. من هم بدم نيامد که هم يک سفری به لندن بکنم و همه با دختره قرار و مدار بگذارم. چشمت روز بد نبيند دختره کله گنده ای داشت که با ديدنش بند دلم فرو ريخت و با يک بهانه ای از در بيرون زدم و پشت سرم را نگاه نکردم. مادرم تلفن زد که ای بی معرفت, اين چکاری بود که کردی و آبروی ما را بردی. من هم به روی خودم نياوردم و گفتم, می دانی چيه من يکی زن نمی خواهم. »

رضا آنجا و اينجا پلاس بود و چشمش دنبال زنهای کارگر دو دو می زد. بسته اين را می پيچيد و جعبه آن يکی را جمع می کرد و کارتن های ديگری را به انبار می برد و خلاصه به کار همه کار داشت الا کار خودش. گفتم : « چرا کار خودت را انجام نمی دهی. »

با لحن طلبکاری گفت: « سوئدی ها از پر کاری خوششان نمی آيد. به نظرم تو هم نبايد مثل اسب کار کنی. »

باورم نمی شد. اين همان آدمی بود که می گفت, من به بيکاری عادت کرده ام, نمی توانم طاقت بياورم و حالا داشت تز کم کاری را تبليغ می کرد. بار آخر برخوردی با او داشتم که آقا رضا از خط قرمز رد شد و سوال بيجايی کرد که من جوابش را ندادم و خودم را زدم به علی چپ. بار ديگر غلط زيادی کرد و دستش را به پايم ماليد. دلم می خواست آن احساس چندش آور را تجربه نمی کردم. چپ چپ نگاهش کردم. نگاه خودش دور بود. نتوانستم طاقت بياورم, با غضب بطرفش برگشتم و پرسيدم: « ببخشيد اين شما بوديد که ؟! »

سوال مسخره ای بود. غير از من و او که کسی آنجا نبود. بر و بر نگاهم کرد. سکوت علامت آری بود. گفتم: « حرکت زشتی بود. نمی خواهم تکرار  بشود. »

يادم می آيد که با پررويی گفت: « از خدات باشه. خيلی هم دلت بخواد. »

کفرم در آمد. دستم را بالا بردم و گفتم: « جرأت داری تکرار کن تا چنان بيخ گوشت بخوابانم که آتش از چشمت بپرد. » با دهن کف کرده نگاهم کرد و چيزی نگفت. يکی از دوستهايش را فرستاد که پا در ميانی کند. حدس زدم ترسش از گزارش دادن من به کارفرما بود. همکار ايرانيش گفت که لابد از من خوشش آمده.  گفتم, صد سال سياه خوشش نيايد. از آن شب به بعد رضا را نديدم. وسط راه جلو دوچرخه ام ايستاد و گفت: « می خواهی با شما بيايم. می ترسم شب شنبه اتفاقی برايت بيافتد. »

گفتم: « خطر از جانب تو نرسه, از طرف کس ديگری پيش نمی آد. »

صبح روز بعد به ديدن کارفرما رفتم. از او خواستم که شيفت کاری من را عوض کند. علتش را پرسيد. توضيح مختصری دادم. مرد گفت, می توانم عليه او به عنوان مزاحمت جنسی شکايت کنم. تنم از شنيدن اين حرف لرزيد. کارفرما گفت, از کار با خارجيان تجربه خوبی داشته. برايش فرق نمی کند کارگرش ايرانی باشد يا ترک و يا خارجی. خيلی از سوئدی ها هستند که لحظه آخر تلفن می زند و مرخصی استعلاجی رد می کنند. و بی رو در واسی دست من را در حنا می گذارند. شما فکرش را بکنيد, چرا خيلی از دوستهای رضا در اينجا ماندگار شده اند ولی من اين مردک را از در بيرون می اندازم از پنجره سرک می کشد. همکاران رضا از کم کاری او شاکی بوده اند و برای همين کسی در گروه نمی خواست با او کار بکند. خيلی از ايرانی ها و ترکها استخدام رسمی شدند مگر رضا که تن به کار نمی داد.

داستان من و او سر زبان ها افتاد. روز بعد شنيدم که زن آلمانی همکار رضا به زن ديگری می گفت, من گفته ام که صد تا سگ داشته باشم يکی شان را نمی دهم رضا بچراند چه برسد به اينکه با او بيرون بروم. راستش از تند و تيزی خبرگزاری ايرانی ها احساس افتخار کردم و با اين حال دلم گرفت. بعد از آن روز و روزهای ديگر رضا را نديدم, البته از دور می ديدمش. يک بار هم که جلو راهم سبز شد, خودم را به نديدن زدم.

يک سال از آن ماجرا گذاشت. من وارد دانشگاه شدم. رضا را از کارخانه بيرون کردند و شنيدم که مدتی در پيتزايی و ساندويچی اينجا و آنجا کار می کرد. يک روز از زبان يکی از ايرانی ها شنيدم دو مأمور پليس به خانه او رفته اند و وسايلش را بيرون ريخته اند. چرا که شرکت ساختمانی شکايت کرده که رضا از دو ماه قبل اجاره خانه اش را پرداخت نکرده. از همسايه ها آنها که برای بازرسی رفتند, آپارتمان رضا را خالی کردند. روز بعد دو مأمور شرکت بيمه دم در خانه اش آمدند و در باره رضا سانديگو تحقيق کردند. علاقه ای به شنيدن داستان رضا نداشتم. همسايه اش با اصرار ماجرا را جوری تعريف کرد که راستش از شنيدن خبر مرگ رضا خيلی متأثر شدم. با مردن رضا دوستش حميد به نان و نوايی رسيد. خدا شانس بدهد. خودش جوانمرگ شد و يکی ديگری را ميليونر کرد.

مرد داشت حرف می زد و کلماتش از سوراخ گوشهای من داخل نمی رفت. باورم نمی شد که رضا مرده باشد. آن طفلک کمی خل بود, آسم داشت. هوای سوئد به او نمی ساخت. اما هيچ کدام دليل نمی شد که بميرد. هنوز زن نگرفته بود, تازه می خواست پول جمع کند. می خواست امريکا برود و پمپ بنزينی باز کند. خواستم بپرسم که مأمورهای بيمه از او چی می خواستند که خودش با آب و تاب گفت: « خدابيامرز چند ماه قبل از مرگش خودش را بيمه جانی می کند. آنهم سه ميليون کرون و به اسم دوستش حميد امضا می زند. در وصيت نامه اش می نويسد که خانواده نزديک و دوست صميمی او حميدست و بايد کفن و دفن او را انجام دهد و به هر صورت وارث او باشد. حميد خوشبخت هم مأمورها را به من حواله کرده بود که مثلا" مرگ رضا را  شهادت بدهم. خودمانيم من که مرگ را رضا را به چشم خودم نديده ام تا اينکه حميد مجلسی ترحيمی برگزار کرد و مراسم کفن و دفن رضا را در ايران به ما نشان داد. خدا به سر شاهد بود که فيلم تشييع جنازه مجلل تر از مجلس مهمانی و عروسی بود. گفت يک و نيم ميليونی خرج مؤسسه کفن و دفن در تهران کرده و مرده رضا را پيش فاميلش رو سفيد کردم... »

دلم می خواست بپرسم که چرا رضا خانواده اش را وارث خودش نکرده و حميد را انتخاب کرده که مرد با حالتی که انگار فکرم را می خواند جواب داد: « شرايط بيمه اين بوده که وارث رضا بايد ساکن آلمان می بود. وگرنه مانده به جوانمردی حميد که چقدر  از  اين پول را به خانواده مادر و دو خواهر رضا پس بدهد. »

اين دفعه پيش دستی کردم و پرسيدم: « حالا چقدرش را به آنها داده. »

مرد لبخندی زد و گفت: « نصف به نصف و منهای مخارج کفن و دفن مؤسسه و هزينه فرستادن جنازه به تهران. »

اين حرفها يکسال کهنه بودند. حالا به من حق می دهيد که چرا از ديدن رضا در سر چهارراه انقلاب شاخ در آوردم. جايی که جمعيت غل می زد. دوست نداشتم با رضا رو برو بشوم ولی می خواستم مطمئن بشوم که اين خود اوست و کسی که زير آن تابوت پر از تاج گلهای گلايل خوابيده مرده ناشناسی بود.

بعدها که به سوئد برگشتم می خواستم مطمئن بشوم. خدايی نمی دانم ما آدمها در کلمه اطمينان کردن به همديگر چه ديده ايم که اينقدر به همديگر گير می دهيم. از فرودگاه که خانه آمدم, عصر همان روز چمدانم را باز نکرده سراغ حميد رفتم. در آپارتمان را که برويم باز می کرد, هنوز دست در کشاله رانش داشت و شلوارش را بالا می کشيد. با غيض نگاهش کردم و بی سلام و عليکی گفتم: « رضا زنده است. »

حميد با وقاحت خنده ای زد و گفت: « رسيدن بخير. می بينم خستگی سفر به سرت زده. »

گفتم: « تشکرش را بايد از شرکت مسافر بری ايران اير بکنيم که چقدر توقف بيخودی داشته. ولی من کور نبوده ام و رضا را به چشم خودم ديده ام. مثل سگ زنده ست. »

« حالا چرا سگ. طفلی گناه دارد. »

« بگو که کلاهبرداری کرده اين. »

حميد انگشت روی لبش گذاشت و گفت: « هيس! اين چه طرز حرف زدنه, همسايه ها می شنون. حالا شما چرا عصبانی هستين. کسی در غذای گربه ات ر... »

با پرخاش گفتم: « مؤدب باش آقا! »

« می خواهيد پليس خبر کنيد؟ »

« وادارم می کنيد که تهديدتان کنم. خيلی خوب, شايد هم اين کار را کردم. »

حميد قيافه جدی به خودش گرفت و زير چانه اش را خاراند و گفت: « شما دقيقا" از من چه می خواهيد؟ »

عصبانيت در صدايش موج می زد. گفتم: « رضا زنده ست مگر نه. »

« تو که گفتی ديده ايش. »

« بله. ديدمش. من کور نيستم. خل هم نشده ام. من اونو در ايران و در در خيابان انقلاب پشت رل ب. ام. و. پشت چراغ قرمز منتظر بود و از همه جالبتر سيگاری هم گوشه لبش داشت. »

حميد هرهر خنديد و گفت: « پس چشات حسابی روشن شده. رضا پشت فرمان ب. ام. و. تازه سيگار هم می کشيد. خواب ديدی خير باشد. خانم جان رضا دوچرخه سواری را  هم بزور می دانست. ببين با کی عوضی گرفتيش. »

چون در حکم خودم محکم بودم, از رو نرفتم و گفتم: « باشه. شايد اگر مأمورهای بيمه حرفهای من را بشنوند, با علاقه بيشتری به حرف هايم گوش بدهند. »

برق از چشم های حميد پريد. از رو نرفت. پرسيد: « در اين وسط چی تو جيب تو می رود هان. گيريم رضا زنده ست و تو درست ديدي, لوش بدی که چی بشه. چه چيزی را می خواهي ثابت کني. »

« بايد اعتراف کنيد. من برای مرگ آن نکبت دو قطره اشک ريخته ام و احساس می کنم که در اين وسط سرم کلاه رفته. » حميد قهقهه ای زد و گفت: « نه به اندازه آن کلاه گشادی که او سر شرکت بيمه گذاشت. اصل نقشه از من بود و اجرايش از جفت مان. او پول بيمه اش را گرفت. در ايران ازدواج کرد و حالا زندگی راحتی دارد. بيچاره اينجا بود و به اين در و آن در می کوفت و هيچ پخی هم نمی شد. ديديش که چطوری درمانده و تنها بود. »

پوزخندی زدم و گفتم: « تو هم به نوايی رسيدی نه. »

« بله. با اجازه شما. پول چای بنده هم رسيد. تونستم رستورانم را نجات بدم. چه بدی داره. »

« يک و نيم ميليون کرون پول زيادی برای چای هستش. می تونی همه زمين های چای شمال ايران را باهاش بخری. »

حميد که حوصله بگو و مگو با من را نداشت. با بی ميلی داخل اتاقش سرک کشيد و رو به من گفت: « دلم می خواست تا صبح اينجا می ايستادم و با شما گپ می زدم چه کنم که مجبورم داخل برگردم. »

می خواست در را برويم ببندد که شتابزده پرسيدم: « فقط بگين چرا اينکار را کرد. چرا خودش را به مردن زد و پايش را از سوئد بريد. »

خنده کوتاهی زد و گفت: « رضا داشت از ترکيه به کانادا می رفت که با راهنمايی های قاچاقچی ها از سوئد سر در آورد. در ترکيه به او وعده دادند که نگران نباشد, جايی بهتر از اينجا می رود. وقتی از ترکيه می رفت, اميدش اين بود که جای بهتری می رود. رضا هم حق داشت صاحب آينده ای مطمئن شود. شما بهتر از هرکسی می دانی که پناهنده بيشتر از بقيه قشرها در اين سيستم صدمه می بيند. پس خواهش می کنم موقعيت او را درک کنيد. »

« يعنی کسی مجبورش کرد که سناريوی بيمه عمر قلابی سه ميليونی, ناپديد شدنش و تفتيش پليس و زندگی در ايران را بازی کند. »

« آره ديگر! طفلک که نمی توانست دست خالی به وطنش برگردد. آن هم بعد اين همه سال, بدون مدرک تحصيلی و يا سرمايه خاصی چه می کرد. هر چی باشه, خانواده روی او حسابهايی باز کرده بودند, برای مرد خيلی مشکل است که خودش را ورشکسته اعلام کند. گاهی ما چاره ای جز زيرآبی زدن نداريم. »

من که نتوانستم نقشه رضا و تشييع جنازه قلابی او را درک کنم و برايش يک قطره اشک ديگر بريزم. خودمانيم, شايد هم در اين ميان حميد حق دارد. بعضی ها اول بايد بميرند تا زنده بشوند.   

راستی نظر شما در اين باره چيه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:34  توسط الناز. ح | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با خرید رمان خوشه های آرزو از فروشگاه نشر البرز از بچه های بی سرپرست پرورشگاه صبا در سلماس حمايت کنيم. رمانی خواندنی و مهيج با دستمايه ای واقعی که لحظه های ملتهب عشق را به تصوير می کشد. با تشکر الناز حسن زاده

پیوندهای روزانه
جیران
تابستان 1387
ساز شکسته
روزگار
آگاهی و دانایی
ترفند خبر فناوری کامپیوتر
کانون ادبیات
در امتداد شب
من و سایه های در هم چخوف
درخت آدامس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشیو موضوعی
خوشه های آرزو
اينجا آخر خط است!
جايی بهتر از اينجا می روی!
همسایه ها
کلمه در غربت
باور سبز
می خواهم دویدن آغاز کنم
مال غیر بودی!
سنگ صبورم
دخترک کبریت فروش
فاصله من و تو
شاهزاده سرزمین پارسيان
پوست نازک
الفبای عشق
بانوی تسلیم
زایش دگرگونی
رمان خوشه های آرزو
زندگی را معنی کنیم
میوه نویر
من زن هستم.
نگاهی به حاشیه دردناک نمایشگاه کتاب
باز هم نماىشگاه کتاب
مطلىى از گذرگاه
ترن عمر
قزن بیست و یکم
داستان سوم
شاهزاده خانم و شاهزاده
اینه جادویی و ذرات ان
دخترک راهزن
باغ گل و زنی که جادوگری می دانست
یک دختر و یک پسر کوچک
داستان ششم
پایان تلخ شادی
داستانی عجیب
من می نویسم...
کپنهاک شگفت انگیز
بدل من
پیوندها
دانلود تمام رپ و عکس مهرداد
دنیای مجازی
از همه چیز و همه جا
برگ آزاد
سلام از دانمارک
خوابگرد
ای که از کوچه معشوق ما می گذری
کلبه عشق
وبلاگ عاشقی
انجمن عشق سرا
مجله زیگ زاگ
رادیو زمانه
دغدغه های ادبی من و دیگران
نشر البرز
خوشه ای آرزو
فصل گستاخی
ایلنان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان