تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه - شاهزاده سرزمين پارسيان
دغدغه های ادبی من

تازه به هتل ارزان قيمتی رسيده بوديم. هنوز ساک دستی مان را روی زمين نگذاشته بوديم که سر و کله يکی هموطن ها پيدا شد. دستش را برای آشنايی و عرض ادب جلو آورد. نگاهش روی من بود و چشمهای خيره مامان روی او.

قاچاقچی که خودش می دانست, پول های مامان را به قصد کانادا بردن بالا کشيده, وقتی ما را راهی سوئد می کرد, با لهجه کش داری گفت: « می دونين چيه. شما را جايی می فرستم ناب! حرف نداره. می گن ناف دنياست. »

خواستم بگويم که مگر شانزه ليزه پاريس ناف دنيا و فرانسه عروس شهر های اروپای نيست که مامان چشم غره ای رفت, حرفم نيمه تمام در دهانم ماند. نگاه برنده اش می گفت مبادا با مرد غريبه ای گرم بگيرم و سربسرش بگذارم. سيم زير زبانم را کشيدم و ديگر چيزی نگفتم. پوزخند مرد قاچاقچی هنوز روی لبش سبز بود که می گفت, آنجا که می فرستم تان؛ آخر خط است.

هموطن ايرانی سکوت مشکوک بين ما را شکست و گفت: « امروز رسيدين نه. »

جوابی نداديم. دوباره پرسيد: « آخه چرا اينجا؟ مگه جا قحطی بود. »

با تمسخر گفتم: « مگه اينجا آخر خط نيست! »

چقدر لجم گرفته بود. من را باش که فکر می کردم کجای دنيا آمده ايم. مناظرش همان لحظه اول دلم را زد. از دور كه نگاه می کردی همه جا سبز سير بود, رنگ ملايم سبز حنايی که در دورستها به شکل زيتونی و سبز مرداب در می آمد و چشم را سياه می کرد. روييدنی ها همه سبز بودند؛ حتا وسط زمستان. شايد بخاطر فصل کوتاه تابستان و يا سرد بودن طولانی هوای اسکانديناوی بود که سرو چمن و کاج و طبيعت پوشش سبز را انتخاب کرده بودند, درست رنگ دلخواه من. اين رنگ را دوست داشتم, می توانستم تشابه رنگ ها را به فال نيک بگيرم؛ از آنجا خوشم بيايد و اين چقدر خوب بود. اما مشکل من که اينها نبود!

مامان يک جوری هموطن کنجکاو را مثل مگس مزاحمی از خودش راند. مسير را از فرودگاه اشتباهی آمده بوديم, پليس تحويل نگرفت و راننده تاکسی ما را آنجا پرت کرده بودو به حساب اينکه آه در بساط نداريم. آنجا هتل ارزان قيمتی برای توريست ها بود. زود متوجه خبط خود شديم و بيرون آمديم. برخلاف باقی پناهنده های صليب سرخی ها يک تاکسی گرفتيم و راهی کمپ پناهندگی شديم. آنجا هم زياد لفتش ندادند. ايرانی ها مثل مور و ملخ تو اروپا ريخته بودند. همه فکر می کردند اين طرف دنيا ريخته اند. بعدها فهميدم؛ هر کس به هر کشوری که می رسيد, فکر می کرد آنجا آخر خط است و يک جوری به خودش می باليد. غافل از اينکه اين هرکس ها يک جوری با دخالت انگشت سرنوشت يا کلاهبرداری قاچاقچی از جاي ديگری سر در آورده بودند و حالا سعی می کردند خودشان را به سرنوشت شان عادت بدهند...

مامان زرنگ تر از اين حرفها بود. ايران که بوديم مدتها کلاس انگليسی تافل رفته بود و هنوز با تته پته کلماتی را بخاطر می آورد. پيدا بود احتياج به مترجم نداشتيم. يک جوری خودمان را به قسمت خوابگاه متأهلين رسانديم. آنجا دو اتاق خواب کوچک با يک آشپزخانه و جای دوش سرپايی به ما دادند. مامان اتاق کوچک تر را به من داد و گفت, دندان روی جگر بگذارم تا جواب بگيريم آپارتمان خوبی در اختيارمان می گذارند و همه چيز خوب پيش می رود. ديگر از خانه مدرن و زندگی شاهانه ما در تهران ديگر خبری نبود و با همان عقل بچگی ام می دانستم که چيزهای خيلی باارزش تری را در ايران جا گذاشته بوديم. هنوز داشتم به حرف قاچاقچی و هموطن ايرانی که ضد و نقيض هم حرف زده بودند فکر می کردم. بخودم دلخوشی می دادم که شايد هم اينجا آخر خط است و من در قضاوتم عجله کرده بودم. ممکن بود که آنها حق داشته باشند. چهارده سال بيشتر نداشتم. در سنی بودم که بعدها فهميدم به آن بحران نوجوانی می گويند و ورود به دنيای جوانی و چه می دانم بحران هويت سخت است, هر چه بود من آن بحران را با پوست و خونم حس می کردم. به اين دليل گيج و منگ بودم و ديگر نمی دانستم چه بايد کنم. خودم را روی تختخواب فنری گوشه اتاق انداختم و چشمهايم را بستم. خدای من! از هر چه که بدم می آمد سرم آمد. ناخواسته از کسانی که فکر می کردم برايم عزيز اند, دور شده بودم. از دوست های جنوب شهری صميمی ام, از رفقای پر فيس و افاده ای شمال شهر فاصله گرفتم بودم. چقدر بد! حتا از اتاق پر از اسباب بازی و بازي های رايانه ای دست اولم هم دور بودم و از خانه قشنگ مرمرين استخردار شميران و ويلای ييلاقی باغ ونک و از همه مهمتر از باباجونم دور شده بودم, اينقدر دور که جرأت نداشتم به ديروزها فکر کنم. همه چيز دور و غيرقابل دسترس بود. چقدر دلم براي باباجونم تنگ شده بود. هيچ فکرش را نمی کردم که هنوز از راه نرسيده به ايران و چيزهايی که آنجا گذاشته بودم فکر کنم, انگار کسی با انگشتان درازش سرنوشت من را انگلوک می کرد که به آنها فکر کنم. روحم پريشان بود و جسمم بی خانمان شده بود. من ديگر در ايران زندگی نمی کردم. شب که سرم روی بالش رفت, وقتی صبح بيدار شدم, می ترسيدم اگر چشمم را باز کنم, اين باور تلخ حقيقت داشته باشد.

.............

فکر می کنم چهار ساله بودم که متوجه شدم پدر و مادرم ديگر با هم جور نيستند. بابا شرکت بزرگی داشت که اگر کسی ايرادی به او نمی گرفت, ترجيح می داد که تمام وقتش را آنجا بسر ببرد. البته مامان هم ليسانس شاغل بود و آن موقع ها کار می کرد. از آنجا که بابا درآمد زيادی داشت و  با دست و دلبازی همه را در اختيار مامان می گذاشت, کم کم مامان تنبلي اش آمد که برای چند هزار تومان ناقابل پای تخته سياه بايستد و غبار گچ بخورد. البته وقتی درد دلش را به خاله جان می گفت ناخواسته چيزهايی شنيدم. اصرار بابا برای اينکه بچه ديگری هم داشته باشند بجايی نرسيد. مامان همه اش تکرار کرد؛ اگر هوس بود, يکبار بس بود. البته که فهميدم منظورش من بودم.

طولی نکشيد که خانه مان را عوض کرديم و جايی رفتيم که شمال شهر ناميده می شد و در اصل جای پولدارها بود. مامان با سليقه خودش دکوراسيون خانه را درست کرد. سالن پذيرايی را تزيين کرد و مهمانی مفصلی ترتيب داد. بعد هم همسايه های دور و برمان را دعوت کرد تا با همه آشنا بشويم. دخترهای هم سن و سالم همگی غرق در ناز و نعمت اسباب بازي های گرانقيمت خودشان که هم همراه آورده بودند, سرگرم پز دادن و رقابت با هم شدند. چيزی که گمانم از مادرهاي شان ياد گرفته بودند. لحظه های سختی را می گذراندم. چقدر دلم برای از دست دادن دوست هايم می سوخت. ناراحتی من حد و حصری نداشت و همه اش ماتم زده بودم. کسی نمی دانست که من در تمام مدت مهمانی در عالم خودم پرسه می زدم.

بعد هم که چاره ای برای جنگيدن با تنهايی ها پيدا نمي کردم. اگر اشاره ای؛ ندايی از رازهای دلم به مامان می دادم؛ بی شک من را در خانه زندانی می کرد که جايی نروم. اما من از رو نمی رفتم. بعد هم راه حلی پيدا کردم. به بهانه بازی با دخترهای همسايه اجازه می گرفتم و بيرون می زدم, بعد از ظهرهای کش دار بهار و تابستان سراغ دوست های قديمی ام در محله جنوب شهر می رفتم. با دخترها پا برهنه روی درخت ها و ديوارهای گلی می پريديم و حمام آفتاب می گرفتيم. پيش آنها احساس خوشبختی می کردم. آنجا همه چيز واقعی بنظر می رسيد. حس کردن گرمای تند آفتاب و چشيدن بوی عرق تابستان و راه رفتن روی زمين داغ و تفتيده ديوارها همه چيز حقيقی بود. شايد بنظر عجيب بيايد که دختري به سن من طعم خوشبختی را در آن جور چيزها بچشد ولی وقتی از بيرون برمی گشتم و پاورچين پاورچين به اتاق خودم می رفتم. روی تختم دراز می کشيدم, اين چيزها را تک تک حس می کردم و لذت سرشاری می بردم. جايم هم برای روياپروری راحت بود. مامان برايم تختخواب قشنگ و فانتزی گرفته بود و کشوهايش را با عروسک های باربی جور واجوری پر کرده بود, به آنها که نگاه می کردم, انگار وارد يک مغازه عروسک فروشی شده باشم. روزهايی که مادر دوره داشت و با دوست هايش مشغول بازی پوکر, تماشای فيلم و کارهای ديگر بود. انتظار داشت من خودم را با آن عروسک ها مشغول بکنم. اما من تا اوضاع خانه را قاراش ميش می ديدم, از بازجويی مامان قسر در می رفتم. منظورم موقع برگشت از دله گردی های پايين شهری بود که دزدکی بخانه می آمدم. وگرنه روزهای ديگر اگر مادر يقه ام می گرفت, من را در جا زير دوش آب می فرستاد تا گل و لای انگشتای پايم را بشورم. اينطوری خيالش از بابت کثيف نشدن ملافه های سفيد؛ موکت و قالی های گرانبهای اتاق ها راحت می شد.

............

حالا که به عقب بر می گشتم, می ديدم که زندگی ام از اين رو به آن رو شده بود. در خانه شمال شهر يک جوری خوشبختی به غارت رفته ام را بدست آورده بودم. روزهايی که قاچاقی سراغ گذشته می رفتم و خاطراتم را با دوست هايم زنده می کردم. عجيب بود که اين دلتنگی ها زياد طول نکشيد, نرم نرم توانستم با آنها خداحافظی کنم. روزهای عادی شروع شد. باقی روزها را در مدرسه ای بنام درس می خواندم و با سرويس بخانه می آمدم و بعد هم که دوست های دور و بر همسايه به ديدنم می آمدند. يادم می آيد آن روزهای طلايی وقتی دوباره تکرار شدند که ما به بهانه فرار از آژير قرمز به زير پله ساختمان می رفتيم. آنهای ديگر هم می آمدند و از تنهايی در می آمديم. اما دوره اش کوتاه بودم. خيلی زود مجبور شديم از ايران خارج شويم.

وقتی بابا رسما" اعلام کرد که از دست ولخرجی های مامان خسته شده و تحمل ادعای چسان فسان او را ندارد, مامان هم بی معطلی با يک وکيل گردن کلفت مشورت کرد. اول پوست بابا را کند و بعد هم من را به حضانت خودش در آورد. بابا با اينکه  من را دوست داشت و پول کافی هم برای نگه داری از تنها دخترش را در بساط داشت ترجيح داد که پيش مامان باشم و گفت که آنجا خوشبخت تر خواهم بود. چون مادرها نياز دخترهاي شان را بهتر می دانند و از اين حرف ها. البته بابا اشتباه کرد. من دلم می خواست همراه بابا در آن خانه ييلاقی می ماندم و توی ده پيش مامان بزرگم زندگی می کردم و همانجا هم به مدرسه کاهگلی آنجا می رفتم ولی از او دور نمی شدم. به هر حال کسی که نظر من را نپرسيده بود. بتدريج به دور ماندن از بابا عادت کردم و حالا اين جدايی صورت خيلی رسمی بخودش گرفته بود.

بعد از گذشت يک دو سال مامان برای بار دوم شوهر کرد, وجدان بابا بيدار شد و حس کرد برای کنترل زندگی من هم شده بايد بيشتر بسراغم بيايد. حالا ديگر رسما دو پدر و يک مادر داشتم. مامان می گفت برادر کوچکی را هم برايم خواهد آورد که مشغولم کند. تازه من بايد او را سرگرم می کردم. البته از بچه خبری نبود و فقط می خواست زهرچشمم را بگيرد. کم کم طوری شد که وجودم شوهر مامان بابای تازه وارد زياد خوشايند نبود و با اين وجود او من را تحمل می کرد. من هم که فقط در خواب و خيال خودم دست و پا می زدم. الکی اميدوارم بودم که بتوانم روزی مامان را راضی کنم تا من را پيش مادربزرگم بفرستد و بابا هم آنجا بيايد و با هم زندگی بکنيم. اما انگار تقدير باز هم بامبول ديگری در آورده بود و چيز ديگری براي ما می خواست. چرا که طولی نکشيد زمزمه جنگ ايران و عراق در روزنامه و راديو پيچيد و اينقدر جريانش شوخی بود که با بگوش رسيدن صدای موشک باران تهران اين زمزمه ها رنگ حقيقت گرفت. مامان که از همان اول به قول خودش اعصاب درستی نداشت, مهندس کارورز را راضی کرد که با او راهی خارج شوند. رويای مامان مهاجرت امريکا بود و رفتن به سرزمين آرزوها. جاييکه آدم مثل اروپايی ها زندگی می کند و آب در ته دلش تکان نمی خورد. خدا می دانست که فقط رويايش برای مامان بود. بعدش هم من را با چه مکافاتی اول از بابا و بعد از دوستانم کندند و به خارج آوردند. مدتها در ترکيه آواره بوديم. مثل هزارها ايرانی که کانال خروج شان آنجا بود و بعد هم توانستيم با پرداخت ده هزار دلار ناقابل راهی کانادا بشويم, آخر خط دنيا جايی ديگر بود و ما  از اروپای غربی و سوئد سر در آورديم. برای من آن طرف ديوار هم غربت بود. وقتی می گويم غربت, معنايش را نمی دانم. شايد سن و سالم اجازه نمی دهد که بفکر چيزهای جدتری باشم. اما اينقدر عقلم می کشد که چشمم را روی هم بگذارم و خودم را روی بال شاپرکی بنشانم و در کوچه و پس کوچه های خلوت پرسه بزنم. باز هم پاهای برهنه ام را روی آسفالت تفتيده از گرمای تابستان خيابان های شهر بگذارم و حس بکنم روی بام خانه خودمان ايستاده ام. وای که چقدر دلم می خواست سوار ماشين زمان بشوم و به گذشته ها برگردم.

لازم به گفتن نبود که بدجوری سقوط کرده بوديم و اين را در حرکات تند و عصبی مامان می ديدم. خصوصا" که آمدن و آمدن و رفتن مهندس کارورز به اروپا زياد طول نکشيد. مردک با دلارهای بابا در رفت و بعدها مامان پای تلفن به خاله گفت که شوهرش با دختری سوئيسی به موطن دخترک مهاجرت کرده بود. مامان که قبل از رسيدن به پول های بادآورده شرکت بابا آدم حقوق بگير و حسابگری بود, خيلی زود واقعيت تلخ و عريان زندگی را حس کرد. اولش کلاس زبان رفت. بعد هم ادامه تحصيل داد و بعنوان مترجم در شهرداری مالمو کاری گرفت. اينطوری بود که از نان بيکاری خوردن شهرداری در آمديم. ولی هنوز آپارتمانی که در آن زندگی می کرديم و ماشينی که زير پايمان داشتيم با آنچه که در تهران داشتيم قابل مقايسه نبود. ولی چه کسی به آنها فکر می کرد. نه وقتی که ديگر صدای موشکی بيخ گوش مان نبود و صدای پرتاب بمب و فرو ريختن دل مان جان به سرمان نمی کرد. ديگر يادم رفته بود که در ايران پدری دارم و شايد دلش برای ديدنم تنگ شده. هنوز متوجه نبودم که منظور بابا از اسم بردن رکود کامل زندگيش از دست دادن من بود. ديواری بين ما و آنها بود. بين ما خارجی ها و آنها که وطنی بودند. اين تفاوت ها از قيافه ظاهری ما شروع می شد, تا فرق رنگ مو, چشم, قد و قيافه ... و تا عمق فرهنگ شرقی نيشتر می زد. قيافه شرقی ما از فاصله دور داد می زد. موهای سياه به رنگ شب و صورتی مهتابی؛ چشم و ابروی مشکی ما لومان می داد و آنوقت رفتار ما بود که ناخواسته از آنها متمايز می شديم. دست آخر کلاف کاموايی بود که مثل غده در راه گلوي مان نشسته بود و نفس کشيدن و حتا قورت دادن آب دهان مان را دشوارتر می کرد. غده غربت زدگی بود و هيچ علاجی نداشت. اصلا" دکترها چيزی سرشان نمی شد, آنها غده دلتنگی را هنوز کشف نکرده بودند, آخر در وطن خودشان زندگی می کردند و مثل ما مهاجر نبودند.

.................

فکرش را که می کنم می بينم شايد اينجوری بهتر هم است. ما شرقی هستيم, اين را که نمی توانيم انکار بکنيم. اگر با آنها کنار بياييم که چه بهتر! ناخواسته چيزهايی را از فرهنگ آنها را ياد می گيريم ولی هيچوقت مثل آنها نمی شويم و اين در جزئيات رفتار و گفتار ما مشخص است. ما خودمان هستيم. به خودم دلداري بيخودی داده ام. پس چرا احساس می کنم وسط زمين و زمان معلق هستم. چرا احساس آرامش نمی کنم و هر دم به اتاقم پناه می برم. تنها جای امنی که تعيين کننده مرز من و اينجاست. جايی که در آنجا محرم می شوم و می توانم خودم باشم. سه تا پوستر بزرگ از حافظ و آرامگاه فردوسی و آن يکی هم خيابان لاله زار که الآن اسم جديدش را فراموش کرده ام به ديوار زده ام. چقدر هم برايم عزيز هستند. می توانم آنجا نگاه کنم و خودم را در ايران ببينم.

می دانيد درد من چيست؟ هيچوقت کسی از من چيزی نپرسيده چه می خواهم, پناهندگی به من تحميل شده است. هميشه برايم انتخاب کرده اند, من نه حق انتخاب داشتم که پيش مادربزرگ و پدرم بمانم و نه اينکه خارج نيايم و زير بمباران تهران بمانم و همهمه و دلهره مردم را با چشم های خودم ببينم. دلم برای مردمی که جلو سينما صف می کشند, برای صف نان و برای فحش هايی که در صف کوپن به هم می دهند, تنگ شده است. نه که بخواهم آنها را بشنوم ولی دلم برای ديدن ايرانی های تهرانی تنگ شده. آخر به من حق بدهيد که چرا دل آشوب و روان پريش شده ام.

چند روز پيش بچه های خارجی می گفتند که جشن ايرانيان برای عيد نوروز هست. دلم می خواست سری به مجلس بچه های وطنی بزنم که پنهانی اين کار را هم کردم. دور از چشم مامان که سرش جايی بند بود. چه مجلس نچسبی بود اما... موزيک بلند و گوشخراش بود, پسرهايی با زلف بلند و آرايش اجق وجق و چشم هايی که از ولع در حدقه می چرخيدند, دورم را گرفتند. از راه نرسيده می خواستند تور شکارشان را پهن کنند. انگار بين خودشان شرط بندی کرده باشند. موزيک ايرانی ناخوشايند بود و غذای ايرانی هم يادآور خاطره های که غده گلويم را بزرگتر می کرد.

نمی دانم چرا طاقت نمی آورم. خيلی زود بيرون می زنم و براه خودم می روم. آنجا شنيدم که چلو کباب در کلوپ ايرانی سرو می شود و خيلی هم ارزانست. اما بندرت آنجا می رفتم. نمی دانم چرا. شايد راهش دور است و يا مشتری هايش چهارچشمی به صورت آدم زل می زنند.

فصل بهار است و حرف از فرار رسيدن نوروز باستانی می زنند. بساطی هم روی ميز چيده اند که با سين شروع می شود. سيب, سبزی, سکه, ماهی و تنگ آبش و کتاب خدا که ربطی به سين ها ندارد و زير هر کدام کارتی که به سوئدی توضيح داده شده چی به چی هست. برايم جالب است, مدتی آنجا می مانم ولی احساس می کنم دارم خفه می شوم و بايد دوباره بيرون بزنم.

...........

باز هم هوايی شده ام. برای مدتی خودم را در اتاق حبس می کنم. مادر می فهمد که چرا مدرسه نرفته ام. از کار با گروه های همکلاسيم خوشم نمی آيد. بی هدف و سرگردانم. نمی دانم وقتی بزرگ شدم می خواهم چيکاره بشوم ولی از يک چيز مطمئن هستم. می خواهم ايران برگردم.

...........

مدتهاست که مثل شبحی سرگردان پا در هوا معلق زندگی می کنم. جای تعجب نيست که شبيه سوئدی ها زندگی می کنم. زبان را خوب ياد گرفته ام. حتا مثل آنها حرف می زنم و لباس می پوشم. هم مد روزست و هم اينکه شيک تره و کسی در خيابان به من خيره نمی شود.  اينقدرها هم بد نيست. گاهی که حوصله اش را دارم, با پسری دوست می شوم. خوب ديگر کم کم شانزده سالم شده و دارم برای خودم خانمی می شوم. اين را مادرم می گويد, مخصوصا" وقتی می خواهد از من ايراد بگيرد. ابرويت را نگير, آرايش نکن. لباس جلف نپوش, تو داری خانم می شوی. اما می دانيد از سرزنش او لجم می گيرد. پس چرا خودش از اين کارها می کند و چرا کسی آن موقع که بايد به حرف من گوش نکرد, آنوقت که بچه بودم و تصميم زندگيم دست خودم نبود. بخودش اعتراض بکنمو می گويد سعی خودش را کرده و شايد هم حق با اوست. بلکه تضمينی هم برای خوشبختی کسی نيست و اگر من روزی بچه دار شدم بهتر از مادرم نباشم. شايد انتقاد کردن راحت باشد. دست خودم نيست؛ رنج می شوم. اميدوارم درک اين جور چيزها عذاب وجدان کمتری برای سرزنش مامان به من بدهد. هر چه هست, افسار اين زندگی لعنتی دست خودم نيست. قسمی از خودم را بين راه گريز گم کرده ام و نمی دانم با اين خلاء آزاردهنده ای که وجودم را پر کرده چه کنم. اما از يک چيز مطمئن هستم. من سوئدی نيستم و نخواهم بود و اينجا هم آخر خط نيست. 

.........

همچنان دل تنگ پدرم بوده و هستم. شک دارم که آدرس ما را می داند. هنوز هم تنها سرگرمی من درازکشيدن روی تختخوابم و سفر با ماشين زمان است. چشمم را می بندم و خودم را در خيابان های شلوغ تهران می بينم و خدا می داند تنها آرزويی که داشته و دارم اينست که باز هم ايران را ببينم. خانه مامان بزرگم خم بشوم و بنفشه های کوچکی را که از لابلای چمن سبز بيرون زده را بو کنم. نرگس های دور استخر ويلا را آب بدهم و بابا را در آغوش بکشم. زمان هايی که من را شاد و غمگين روی پايش می نشاند, موهايم را نوازش می کرد و می گفت, تو شاهزاده کوچک خودم هستی؛ يادم نمی رود روزی که سراغ کيف مامان رفتم و شماره اش را از تقويمش پيدا کردم. با انگشتان لرزان شماره ها را گرفتم, سه بوق زد و بعد گوشی را گرفت. سلام کردم. مکثی کرد و بعد طنين صدايش قلبم را لرزاند. اولين حرفی که بابا گفت, حال دختر سرزمين پارسيان چطوره؟ پرنسس کوچولوی من!

آرامش ناگهانی وجودم را لبريز کردم. فهميدم چرا اينقدر پريشان بودم. در تمام اين مدت دلتنگ شنيدن صدای بابا بوده ام. اگر به من می گفت که دوست دارد ببيندک و شايد بزودی به ديدنم می آيد آرامتر هم می شدم.

اما من ديگر مطمئن بودم که وقتی گذرنامه گرفتم و توانستم خودم تنهايی مسافرت کنم؛ اولين سفرم به ايران و به تهران و خانه مامان بزرگم خواهد بود. سفری به سرزمين پارسيان وقتی شب شهرازاد قصه گوی که برای نجات خودش و زن های ديگر هر شب قصه های شنيدنی تعريف می کرد. چرا که من هم شاهزاده ای از سرزمين پارسيان هستم.                                                       

 کپنهاک 2008 آوريل از مجموعه داستانی اينجا آخر خط است به قلم. الناز.ح

  توجه:

شمار[بچه هاي زير هجده سال كه مشاورين اجتماعي شهرداري از نزد خانواده هايشان دور كرده و نزد خانواده ناتني مي سپارند، روز به روز افزايش مي يابد. شهرداري براي هر كودك ماهيانه 10000 كرون بابت هزينه هاي روزمره و نگهداري به خانواده مزبور مي پردازد. طبق قانوني كه اخيراًبه مجلس پيشنهاد شده، مادران تنها بايستي يك قرارداد روانشناسي با پزشك شهرداري ببندند، قرارداد در صورت نياز پزشكي و بروز مشكلات روحي به مشاورين اجازه مساعدت، كمك و دخالت مستقيم مي دهد، تا حدي كه مي توانند كودك را از دامن مادر و پدر بيولوژيكي خويش دور كنند. مادر تا زماني كه با اوضاع روحي و زندگي خود سر و سامان نداده است، حق بچه دار شدن و تعويض مرد ديگري در زندگي ندارد. اغلب اين مادران ثبات روحي و جسمي نداشته و بنوعي درگير تعارض دروني هستند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:38  توسط الناز. ح | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با خرید رمان خوشه های آرزو از فروشگاه نشر البرز از بچه های بی سرپرست پرورشگاه صبا در سلماس حمايت کنيم. رمانی خواندنی و مهيج با دستمايه ای واقعی که لحظه های ملتهب عشق را به تصوير می کشد. با تشکر الناز حسن زاده

پیوندهای روزانه
جیران
تابستان 1387
ساز شکسته
روزگار
آگاهی و دانایی
ترفند خبر فناوری کامپیوتر
کانون ادبیات
در امتداد شب
من و سایه های در هم چخوف
درخت آدامس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشیو موضوعی
خوشه های آرزو
اينجا آخر خط است!
جايی بهتر از اينجا می روی!
همسایه ها
کلمه در غربت
باور سبز
می خواهم دویدن آغاز کنم
مال غیر بودی!
سنگ صبورم
دخترک کبریت فروش
فاصله من و تو
شاهزاده سرزمین پارسيان
پوست نازک
الفبای عشق
بانوی تسلیم
زایش دگرگونی
رمان خوشه های آرزو
زندگی را معنی کنیم
میوه نویر
من زن هستم.
نگاهی به حاشیه دردناک نمایشگاه کتاب
باز هم نماىشگاه کتاب
مطلىى از گذرگاه
ترن عمر
قزن بیست و یکم
داستان سوم
شاهزاده خانم و شاهزاده
اینه جادویی و ذرات ان
دخترک راهزن
باغ گل و زنی که جادوگری می دانست
یک دختر و یک پسر کوچک
داستان ششم
پایان تلخ شادی
داستانی عجیب
من می نویسم...
کپنهاک شگفت انگیز
بدل من
پیوندها
دانلود تمام رپ و عکس مهرداد
دنیای مجازی
از همه چیز و همه جا
برگ آزاد
سلام از دانمارک
خوابگرد
ای که از کوچه معشوق ما می گذری
کلبه عشق
وبلاگ عاشقی
انجمن عشق سرا
مجله زیگ زاگ
رادیو زمانه
دغدغه های ادبی من و دیگران
نشر البرز
خوشه ای آرزو
فصل گستاخی
ایلنان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان