تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه - دخترک کبریت فروش
دغدغه های ادبی من

دخترک کبريت فروش

بطور وحشتناکی سرد بود, داشت برف می آمد و هوا کم کم رو به تاريکی گذاشته بود. آخرين شب سال بود, شب سال نو. در آن هوای سرد و تاريک دختر کوچک و فقيری با سر لخت و پاهای عريان در خيابان راه می رفت. البته وقتی صبح زود که از خانه شان بيرون می آمد, کفش ساده چوبی بپا داشت, اما فايده اش چی بود. آن کفش ها مال مادرش بود. تازه به پايش بزرگ بودند. دخترک وقتی می خواست از اين طرف خيابان به آنطرف خيابان برود, برای اينکه زير ماشين نماند, شروع به دويدن کرد. آنقدر عجله داشت که کفش های چوبی بزرگ مادر از پايش کنده شدند و هر کدام به طرفی افتادند. يکی از آنها را که نتوانست پيدا بکند و لنگه ديگرش را هم که پسر کوچکی پيدا کرد و آن را برای خودش برداشت و زير لب گفت: می خواهم وقتی خودم بزرگتر شدم و بچه دار شدم, بچه ام را در اين کفش چوبی بخوابانم.

............

دخترک کبريت فروش همچنان که راه می رفت, پاهای کوچکش از شدت سرما کبود و قرمز شده بود. او داخل يک پيشبند کوچک و کهنه ای بسته ای کبريت با خودش داشت و بسته ديگر کبريت را هم در دستش گرفته بود.  تمام روز را سعی کرده بود دانه ای کبريت بفروشد.

........

اما هيچ کس از او چيزی نخريده بود. هيچ کس به او پولی نداده بود. او گرسنه بود. سردش بود. آه که قيافه آن دخترک بيچاره چقدر نيازمند بود! دانه های درشت برف هرازگاهی روی موهای بلند و روشنش می نشست و انگار آنها را پيچ فر می داد. چقدر موهايش قشنگ شده بودند! اما او به اين چيزها فکر نمی کرد.

........

از همه پنجره های خانه ها روشنايی چراغ بيرون زده بود و بوی مطبوع و دلپذير غاز سرخ شده از آشپزخانة خانه ها به مشام می رسيد. دخترک با خودش فکر کرد, خوب ديگر شب سال نوست.

.........

در کنج کوچه ای ميان دو خانه که يکی از آنها بطرف خيابان باريک نزديکتر بود, نشست و خودش را جمع و جور کرد. پاهای کوچکش را زير خودش جمع کرد و با اين حال او بيشتر از سرما می لرزيد.

.........

جرأت نداشت به خانه شان برود. حتا يک دانه کبريت هم نفروخته بود و برای همين يک ريال پول در نياورده بود و اگر به خانه اش می رفت, چون پولی دستش نبود, پدرش او را کتک می زد. البته خانه شان هم سرد بود. چون جايی که آنها زندگی می کردند, آدم نمی توانست آنجا را خانه درست و حسابی بنامد. باد از ميان درز ديوارهای خانه داخل سوت می زد و با اينکه بسته ای کاه به سوراخهای بين ديوار چپانده بودند, باز هم جلو هجوم سرما را نمی توانستند بگيرند.

دست های دخترک کم کم از فرط سرما بی حس می شدند.

.........

اُوه. چقدر خوب بود اگر دانه ای کبريت روشن می کرد و خودش را گرم می کرد. اگر فقط جرأت می کرد يکی از دانه کبريت ها را آتش بزند و با گرمای مطبوع آن انگشت های سرمازده اش را گرم کند. او دانه ای کبريت از جعبه اش در آورد و آن را کشيد. وقتی روشن شد, چوب کبريت صدا کرد... ري چ چی!

و شعله اش چقدر قشنگ می سوخت, گرم و روشن, مثل يک شمع قشنگ.

دستش را دور روشنی هاله کبريت گرفت. نور آن به نظرش عجيب آمد. دخترک لحظه ای خيال کرد که جلو او يک بخاری آهنی نشسته. داخل اجاق پر از زغال های داغ و روشن سرخ شده بود و رويش درب مسی قرار داشت...

آتش کبريت قشنگ و خوب می سوخت. اما يک آن اتفاقی افتاد. درست وقتی دخترک پاهايش را به طرف گرمای مطبوع شعله آتش دراز کرد, کبريت خاموش شد. روشنی تمام شد؛ آن اجاق آهنی ناپديد شد و دخترک کوچک را با چوب کبريک سوخته در حفره خالی دستش بجا گذاشت.

.........

دخترک دانه کبريت ديگری آتش زد. روشنی کبريت روی ديوار خانه پخش شد. ديوار مثل پرده ای نازک شد, طوريکه آدم می توانست از ميان نور آنطرف ديوار را واضح ببيند. دختر مستقيما" داخل اتاق نشيمن نگاه کرد, جايي که آنجا روی ميز پارچه سفيد قشنگی انداخته بودند و روی ميز بزرگ غذاخوری را هم بشقاب های چينی براق و قشنگی چيده بودند. اوه که آن غاز سرخ شده چقدر خوشبو بود و حتما" شکمش را هم پر از آلوچه ها و سيب خوراکی کرده بودند...

و می دانيد, يک چيز عجيبی هم اتفاق افتاد. يک باره غاز سرخ شده از روی ديس چينی بلند شد و بطرف کارد و چنگال رفت و با چنگال بزرگی که در پشت سرخ شده فرو رفته بود بطرف دخترک بيچاره آمد. درست در آن لحظه کبريت روشن و خاموش شد و باز دخترک را با ديوار کلفت و سرد تاريک بجای گذاشت...

دخترک يک کبريت ديگر کشيد و ناگهان يک دفعه درخت کريسمسی جلو او ظاهر شد. درخت کاج چقدر قشنگ بود؛ از آن درختی که سال گذشته پشت ويترين مغازه دار پولداری ديده بود بزرگتر می نمود و با شکوه تر هم تزيين شده بود...

هزارها نو روی شاخه های سبز درخت کاج می سوخت و درست مثل درخت کاج پشت ويترين مغازه تزيين شده بود و انگار به او نگاه می کرد. وقتی دانه کبريت خاموش شد, دخترک بيچاره هر دو دستش را بطرف خودش کشيد...

خوشه ای از نورهای دور درخت کريسمس بطرف بالا و بالاتر آسمان کشيده شدند. در حال يکی از شعله های کشيده نور بطرف پايين فرو افتاد و خط باريک نوری روی گونه آسمان بجای گذاشت.... شهابی روی دل آسمان ريخت...

دخترک با خودش فکر کرد: مثل اينست که انگار کسی می خواهد بميرد.

مادربزرگ پير او مرده بود, تنها کسی که زمانی نسبت به او مهربان بود. مادربزرگ برايش تعريف کرده بود وقتی ستاره ای از دل آسمان فرو می افتد, يعنی يک روح بطرف خدا پرواز می کند...

دانه کبريت ديگری کشيد و چوب باريک روشن شد. در روشنی کبريت دخترک هيکل مادربزرگ پيرش را ديد که زنده؛ سرحال و مهربان مثل هميشه به او زل زده بود.

دخترک کوچک فرياد زد: مادربزرگ! اوه. من را هم با خودت ببر! می دانم اگر اين کبريت خاموش شود, تو هم از جلو چشم من ناپديد می شوی, درست مثل آتش روشن آن اجاق آهنی و آن غاز سرخ شده خوشمزه و آن درخت باشکوه و تزيين شده کاج.

دخترک شتابزده کبريت ديگری کشيد, آخرين دانه ای که در حفره دستش باقی مانده بود. خيلی دوست داشت که مادربزرگش را پيش خودش نگه دارد. کبريت با نور شفافی روشن شد, اينقدر که از روشنايی روز صاف تر و شفاف تر بنظر می رسيد...

نگاه کرد؛ هيچوقت مادربزرگش را به آن زيبايی و بزرگی نديده بود. پيرزن با يک دست دخترک را از جايش بلند کرد و در آغوشش گرفت. آنها با هم بطرف آسمان صاف و روشن بالا و بالاتر پرواز کردند. آنجا که هيچ خبری از سرما, گرسنگی و يا ترس و واهمه نبود, برای اينکه آنها پيش خدا بودند...

صبح روز بعد در گوشه بن بست کوچه؛ بين دو خانه بزرگ و شيک دخترک مرده ای را با گونه های سرخ آتشين؛ لبخند روی لب پيدا کردند. او از فرط سرمای آخرين شب سال نو يخ زده بود.

صبح روز سال نو با پيداکردن دخترک يخ زده ای شروع شد که کبريت سوخته ای در مشت گره شده اش داشت...

يکی گفت: طفلی؛ انگار می خواسته خودش را گرم نگه دارد.

هيچکس نمی دانست که او همراه مادربزرگش با چه خوشحالی و شکوه به استقبال سال نو رفته بودند.

 هانس کريستين آندرسن دانمارکی ترجمه از الناز حسن زاده ۲۰۰۸آوريل. کپنهاک

اين داستان را تقديم می کنم به کودکان ستمديده خيابانی که کسی فرياد بی صداي شان را نمی شنود!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:48  توسط الناز. ح | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با خرید رمان خوشه های آرزو از فروشگاه نشر البرز از بچه های بی سرپرست پرورشگاه صبا در سلماس حمايت کنيم. رمانی خواندنی و مهيج با دستمايه ای واقعی که لحظه های ملتهب عشق را به تصوير می کشد. با تشکر الناز حسن زاده

پیوندهای روزانه
جیران
تابستان 1387
ساز شکسته
روزگار
آگاهی و دانایی
ترفند خبر فناوری کامپیوتر
کانون ادبیات
در امتداد شب
من و سایه های در هم چخوف
درخت آدامس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشیو موضوعی
خوشه های آرزو
اينجا آخر خط است!
جايی بهتر از اينجا می روی!
همسایه ها
کلمه در غربت
باور سبز
می خواهم دویدن آغاز کنم
مال غیر بودی!
سنگ صبورم
دخترک کبریت فروش
فاصله من و تو
شاهزاده سرزمین پارسيان
پوست نازک
الفبای عشق
بانوی تسلیم
زایش دگرگونی
رمان خوشه های آرزو
زندگی را معنی کنیم
میوه نویر
من زن هستم.
نگاهی به حاشیه دردناک نمایشگاه کتاب
باز هم نماىشگاه کتاب
مطلىى از گذرگاه
ترن عمر
قزن بیست و یکم
داستان سوم
شاهزاده خانم و شاهزاده
اینه جادویی و ذرات ان
دخترک راهزن
باغ گل و زنی که جادوگری می دانست
یک دختر و یک پسر کوچک
داستان ششم
پایان تلخ شادی
داستانی عجیب
من می نویسم...
کپنهاک شگفت انگیز
بدل من
پیوندها
دانلود تمام رپ و عکس مهرداد
دنیای مجازی
از همه چیز و همه جا
برگ آزاد
سلام از دانمارک
خوابگرد
ای که از کوچه معشوق ما می گذری
کلبه عشق
وبلاگ عاشقی
انجمن عشق سرا
مجله زیگ زاگ
رادیو زمانه
دغدغه های ادبی من و دیگران
نشر البرز
خوشه ای آرزو
فصل گستاخی
ایلنان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان