تبليغاتX
خوِشه ای آرزو
زندگی چيزی نیست جز خوشه ای آرزو.

 

 

عقربك هاى ساعت دوازده و نيم،

سينه ىِ شب را دو نيمه كرده است!

شهر، در آغوش غفلت چرت مىزند؛

سكوت غم زده ىِ بيهودگى،

رنگ خاموشى را بلعيده است!

پنجه ىِ بيتايى، رشته هاى باريك انتظار را؛           

             در و ديوار خلوت مىروبد!  

                          و پاهاى تاول خورده صبر مويه  مىزند از خستگى؛

که از عطش نگاه زنِ لنگ، در امتداد آخرين پله ىِ هستى؛

 

آهنگ ندامت، لبهاى خموشى را صدا مىزند

پخته گِلى، از فرو دادن لذت دود سيگار پس مانده،

خشنودست.

سايه ىِ سفيدپوش فردا در انتهاى جاده اميد،

پا به پا مىكند

شايد كه منتظر سفرى است

ناله ىِ زن بىصدائى اندوهناك را از سياهى شب مىليسد

صداى ريزش دانه هاى حقيقت از دهانش،

بر گونه ىِ سنگى سطح زمين، پرده ىِ افق را چين مىاندازد

مردى بىنام و نشان، كيسه اى از توشه بار زندگيش را جا مىگذارد،

با مشتى آرزوى ديرين!،

 

و او به خرده ريزه هاى ماندن خويش، قناعت مىورزد!،

تازيانه باد شب بر تن ريلهاى رفتن مىتازد،

 

مرغ هوس، دانه ها را از منقار باد مىقاپد،

تا دريچه اى بسازد براى قفس بيم!

 

من از آنسوى قافله ىِ پوچ ستان مىپرسم،

و كلام پرسش، در فرياد سوت ترن گمشده،

من، جا مانده ىِ خواهش بىمعنى شبستان هستم!-

راه بىپايان ترن روشن است، بى هيچ خط و نشانى در دور و برش؛

و در ناله سايه اى، كه تنهائى فضا را اريب مىبُرد،

 

پاى پيشروى كسى در پاى ستون تحمل مىلغزد؛

و شيشه ىِ نيمه پر بيخيالى از قطره چكان ستيز با خويش مىچكد!

جامه ىِ خشم تن زمين تر شده؛

از بارش باران سرزنش، ...ديرهنگام

 

و من چتر نجات توجيه ذهنيت را بسته ام!-

پاشنه ىِ كفش گريز تخت است،

با جرعه اى زهرخند، آنها را از كهنه بازار بيقيدى ستانده ام

 

زبان حقيقت از گونه سرد سيمانى زمان گرفته،

من با آخرين ايستگاه ترنِ عمر، چندى فاصله دارم

 

پس مانده تاريكى حرص ذرات نقره فام ماه را مىروبد!

و تنها، سايه ام، همسفرى ست همراه،

و براى چيدن دانه ىِ دل كه،

گردنبار عمر است،

در خود مىشكند!.

                                            الناز ح ۲۰۰۸ کپنهاک

    + نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:6  توسط الناز. ح | 

                                                       در کوره راههای خیس

                                       دنبال می کنیم رفتن را

                              غروری دستکاری شده، گریز را می خواهد

                                و ما اخباررا به کول می کشیم

                                      و تفسیر می کنیم
                               درختان کنار راه می خندند...

                          حرامیان باکشیدن خط ما را به تماشای تجاوز می برند

                              شهامتی که تاریخ مصرف ندارد

                               پایمالی خط را هم یارا نمی شود
                           این مُهر زمان است از " نیشابور" آمده

                       و همراهمان از درد تجاوز بر سنگلاخ می نالد...

                               دنبال می کنیم رفتن را

                           و می بینیم در دور دست ابدیت را
                           عبوس و بی تفاوت که می  گوید
    هیچ

    کاش مثل اغلب کشورهائی که هرسال نام 100 نفر اول سرمایه داران را منتشر می کنند، نام 100 نفر از پولدارترین افراد را با رقم سرمایه ای که دارند منتشر کنند...

    راستی اگر چنین می شد، حدس شما چه بود؟ چه اشخاصی خواهند بود و با چه سرمایه ای؟
    ظریفی می گفت: حتمن "
    بیل گیتس " خجالت زده می شد
    .

    جدال طبقاتی در ایران، بدون سوت داور

    کارگران ایرانی، عکس :‌ نیما افشارنادری
    راه ابریشم دیگه مال رو نیست، جاده هم نیست. شده شاهراه ولی یکطرفه، از چین به ایران....از صاحبان صنایع و از کارگاه های تولیدی بپرسید.


    چه وصف الحال است این شعر " رهی معیری "
    سیل آشوب روان گشت به کاشانه ی ما

    سوخت از آتش بیداد گری خانه ی ما

    در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم تا در این ره چه کند همت مردانه ما

    قد علم کن به سر افرازی و مردی چون شیر

    ورنه عشرتکده ی خرس شود لانه ما.
    ...کم کم با سبزه، با گرما، با بازی راحت بچه ها در پارک...با گلهای اطلسی،

    با بوی یاس، با رنگ رُز...با مسافرت های تفریحی...با راندن در شاهراه ها،
    بی نگرانی از یخبندان...با روز های بلند...با بخشش سخاوتمندانه ی خورشید...

    و با رونق دیدار ها، داریم فاصله می گیریم...
    برگ ریزان که وداعی است با درختان سر سبز و پر طراوت...

    اندوه را همراهی می کند...و

    هجوم اندیشه های جدائی، جدائی ار دماوند و سهند...

    جدائی از کارون و اروند جدائی از آزادی خندیدن...

    بی دلهر پوشیدن، بی ترس نوشیدن، بی پیگرد آرامش چهار دیواری را داشتن،

    صفای چهره ها را محو می کند.  هنوز در آنجا صداقت در بند است...

    دروغ بر اریکه قدرت تکیه دارد...

    نفس و نسق گیران، پوچی افکارشان را صیقل می دهند...

    و داریم از عشق که سال هاست فاصله داریم، دورتر می شویم.

    ناخنکی دوباره به مطالب وبلاگ: آقا زاده رجبعلی 

    این وبلاگ در شهریور ماه 1382 آغاز کرد و اواخر بهمن ماه همان سال تعطیل شد. حیف...

    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:27  توسط الناز. ح | 

    مروري بر نمايشگاه بيست‌ويكم كتاب تهران؛
    فروشگاه خصوصي، نمايشگاه دولتي


    سرگرداني در دو نمايشگاه:<يك ساعت و 40 دقيقه است، دور نمايشگاه مي‌چرخم براي پيدا كردن پاركينگ، اما جا نيست. الا‌ن هم بعد از نيم ساعت در صف ايستادن آقايان مي‌گويند پاركينگ‌ها پر شده است. در كوچه‌هاي اطراف هم جا نيست. هيچكس هم جواب نمي‌دهد.>مرد جواني كه با همسرش براي بازديد از نمايشگاه كتاب تهران آمده است، اين را مي‌گويد و فرصت نمي‌كند حرفش را ادامه بدهد. ماشين‌هاي پشت سرش بوق مي‌زنند و پليس برگه جريمه را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: <برو، برو>! زن و شوهر جوان از خير نمايشگاه مي‌گذرند و مي‌روند.

    اگر روز جمعه چنين اتفاقي مي‌افتاد، مي‌شد آن را به پاي ازدحام مردم در نمايشگاه گذاشت، حتي اگر غروب يك روز غيرتعطيل هم بود، بازهم مي‌شد آن را به حساب شلوغي معمول غروب‌ها گذاشت، اما اين اتفاق صبح ديروز افتاد، صبح ديروز؛ شنبه.

    صبح ديروز كساني كه با ماشين به نمايشگاه مي‌آمدند به در بسته پاركينگ‌ها مي‌خوردند و سرگردان مي‌شدند. آنان از بزرگراه شهيد حكيم كه به طرف نمايشگاه مي‌پيچيدند، درهاي پاركينگ‌ها را يكي‌يكي بسته مي‌ديدند و اگر دري باز بود، آن‌قدر شلوغ بود كه نوبت فقط به چند خودرو مي‌رسيد و باز دوباره مجبور مي‌شدند به خيابان شهيد بهشتي برسند و بعد بزرگراه شهيد مدرس و بعد شهيد حكيم و همين‌طور دور نمايشگاه بچرخند تا شايد جايي پيدا كنند، البته اگر حوصله مي‌كردند و مي‌ماندند و نمي‌رفتند. بازديدكنندگاني كه صبح شنبه با ماشين به نمايشگاه آمده بودند، از مديريت نمايشگاه انتقاد داشتند، اما اين انتقادها نامه و بيانيه نمي‌شود تا وزير يا معاونش آن را سياسي بخوانند. اين انتقادها شنيده نمي‌شود، زيرا پاسخ از پيش مشخص است؛ مصلا‌ بهترين مكان براي برگزاري نمايشگاه است و منتقدان هم پيش‌تر تكليفشان روشن شده است؛ <سياسي‌‌اند> يا <فاقد مشاعر.> مديريت نامناسب و بي‌تدبيري در حل مشكل پاركينگ كه منتقدان از سال گذشته نسبت به مشكلا‌ت آن هشدار داده بودند، بازديدكنندگان را با مشكل مواجه كرده است.


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:26  توسط الناز. ح | 
    نمايشگاه كتاب تهران فراتر از توهين به اهل قلم
    اميد ماهان  


    پنج‌شنبه عصر رفته بودم نمایشگاه بین المللی كتاب ایران تا سری بزنم و ببینم چه خبر است. همینكه وارد نمایشگاه شدم ، دیدم ،اتاقك‌های  كسانی را كه باید نقشه‌ی راه‌نما می‌دادند به مردم باد خراب كرده است. از پسری كه نشسته بود روی صندلی نقشه‌ای گرفتم و راه افتادم. هنوز از پله‌های مصلا پایین نرفته بودم كه چشمم افتاد به ماشین‌های نیروی انتظامی.با خودم گفتم چه خوب برای ایجاد امنیت در مصلا گشت نیروی انتظامی مستقر كرده‌اند. در همین خیال خوش بودم كه دیدم پشت سر سمند نیروی انتظامی ماشینی فلوكس مانند كه روی آن نوشته "گشت ارشاد" می‌آید. با خودم گفتن شاید دارند از این راه عبور می‌كنند، اگرنه در برنامه‌های بین‌المللی و فرهنگی چه جای گشت ا رشاد. راهم  را كشیدم و رفتم. اما ماشین گشت ارشاد دوباره دور زند و آمد. تازه متوجه شدم كه اینها گشت ارشاد نمایشگاه هستند. حضور گشت ارشاد در مصلا كه مكانی مقدس و با حضور كتاب مقدس‌تر شده است ، نه تنها چیزی فراتر از توهین به مكان‌های مقدس و اهالی قلم  بود ، بلكه خنده دار هم به نظر می رسید! شاید قرار است میهمانان خارجی را ارشاد كنند!
    كاری با خوب یا بد بودن چیزی به نام گشت ارشاد ندارم ، اما اینكه یك نیروی نظامی با این اندیشه وارد مكانی مقدس شود،آیا درست است؟مگر خود مصلا نیروی انتظامی ندارد. آیا این شكستن حرمت مكان‌های مقدس نیست؟ چگونه است كه وقتی  حیوانات به مكان‌های مقدس پناه می‌برند، هیچ كس به آنها بی‌احترامی نمی‌كند، اما اینجا كه انسان‌های اهل علم و فرهنگ و ادب و شخصیت برای خریدن كتاب به مكانی به نام مصلا كه مقدس شمرده می‌شود، آمده‌اند نباید احساس امنیت كامل كنند. امروزه حتا در استادیوم های ورزشی برای اینكه تماشاچیان راحت باشند و حضور پلیس در میان ورزشگاه‌ها نامحسوس باشد ، نیروهای پلیس با لباس‌های مخصوص انتظامات استادیوم یا لباس ورزشی در بین مردم حاضر می شوند. حال از حضور نیروهای انتظامی با لباس نظامی كه بگذریم ،باید پرسید در كدام نمایشگاه بین المللی دنیا نیروهای نظامی حضور پیدا می‌كنند و برای نویسندگان و شاعران، استادان، دانشمندان و .... چگونه پوشیدن لباس یا راه رفتن را آموزش می‌دهند؟ اگر كسی با خواندن كتاب و تحصیلات و یادگیری علم و دانش نداند كه چگونه باید لباس بپوشد یا رفتار كند ، با چند تذكر و تعهد و غیره چگونه خواهد فهمید؟ اگر یك شركت كننده خارجی از ما بپرسد این نیروها چه وظیفه‌ای در نمایشگاه دارند چه پاسخی باید داد؟ بگوییم اینها آمده‌اند تا به ما و شما یاد بدهند چگونه لباس بپوشیم و چطور راه برویم ؟


    نكته دومی كه دیدم و ای كاش نمی‌دیدم ، سقوط یك پیرمرد از سراشیبی تند یكی از راه‌های نمایشگاه بود. سال گذشته بهانه این بود كه ،‌ هنوز در مصلا جا نیفتاده‌ایم و سال آینده بهتر خواهیم بود. ببینید این پیر مرد چگونه از یك سراشیبی داخل نمایشگاه به پایین پرت شده است و خونین بر روی زمین نشسته‌! بهتر نبود آقایان و خانم‌ها یك نگاهی به اطراف خود می‌انداختند و راه‌هایی كه سراشیبی تند دارد را مسدود یا تعمییر می‌كردند. این همه آدم كه می‌روند تا مصلا را برای برگزاری نمایشگاه آماده كنند، می‌شود بگویند چه چیزی را آماده كرده‌اند؟ حالا خدا را شكر پس از كلی تماس و گذشت 20 دقیقه‌ای اورژانس آمد و او را برد تا مداوا كند. حالا اگر این پیر مرد آسیب جدی دیده باشد، چه كسی پاسخ‌گو خواهد بود؟ اگر می‌افتاد و می‌مُرد چطور؟ البته بینی خونین شده او حداقل چند بخیه خواهد خورد تا خوب شود.


    نكته سوم  تانكر آبی رنگی بود كه یك شلنگ را داخل آن انداخته بودند،‌ تا كسانی كه تشنه می‌شوند از آن آب بخورند. چه خوب كه معنی نمایشگاه بین‌المللی را فهمیدیم! مگر تهیه مثلا 50 یا 100آب سرد كن برای نمایشگاهی با این همه سرو‌صدا چقدر خرج دارد ؟ آخر كجای دنیا یك شلنگ را می‌اندازند دا‌خل تانكر آب و چند تا شیر به آن وصل می‌كنند تا حاضران قُنبل كنند (دولا شوند) و دهانشان را به شیر بچسبانند یا دست زیر آن بگیرند تا رفع تشنگی شود؟ كسانی كه مدعی هستند نمایشگاه كتاب تهران از نظر بازدید كننده بزرگترین نمایشگاه كتاب جهان ، چطور به نیاز‌های ساده شركت كنندگان فكر نكرده‌اند؟

    متاسفانه گویی، بعضی‌ها فكر كرده‌اند نمایشگاه بین المللی یعنی  نمایشگاهی كه در آن، چند ناشر سیاه و سفید خارجی و چند ناشر با لباس هندی و عربی هم حضور دارند! یا چندتا فروشنده كوچك و بزرگ كتاب و چند سالن برای نشست و چند تا آدم كه پایین بالا بروند و هر كدام یك بیسیم داشته باشند كه مدام به هم‌دیگر دستور بدهند؟ انگار بعضی‌ها یادشان رفته كه حضورخارجی‌ها در یك نمایشگاه همانقدر كه خوب است ، در صورتی هم كه خوب برگزار نشود و از این گونه دسته گل‌ها در آن موج بزند ، آب رو ریزی به بار می‌آورد.
    آنچه می‌توانم بگویم این است كه وقتی نمایشگاه نیست یك درد داریم و وقتی هست هزار درد؛و وقتی ناشی‌های برگزار كننده‌ی آن باشند... . 

    + نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:16  توسط الناز. ح | 

    من فقط يك زن هستم

    دل من، به اندازه ىِ دريا آبى است

    و با طغيان موج عشق مى توفد،

    و بر سنگِ ساحلِ صبر، آرام فرو مى نشيند

    صبحگاهان كه هنوز آفتاب خفته است،

                                     در آغوش سحر

    پرتو سيمگونِ مهرِ من، در متن شب، مى تابد، چون شهاب تر

    پنجره ىِ روزِ من، به روى آفتابِ مهربانى باز است

    و در چالش، چون عاشق صبور،

    بی هيچ، چشمداشتى از سخاوت

    ميوه ىِ درختم، است طفل امروز

                             و بارم، براى فرداهاى سبز

    و لباسم، همرنگ تاريخ،

    تكرارى,

    و جسمم، خاكسترى؛

     و چشمم تر، از واژه ىِ شبنم

    واژه ها را من ساخته ام,

     بر لبِ گل غنچه هاى مريم؛

    و آب حيات مىجوشد با طراوت، در وجودم

     و اشك غمى كه با آتش آه و شعله ىِ تنور

                                       عطش رنج را فرو مى نشاند 


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:32  توسط الناز. ح | 

     

                           بيا در کهکشان نور سفر کنیم

    با نگاه نو بر جهان نظر كنيم

     

    آسمان گرفته از نفرين اهرمن

    بيا رخت چركين سپهر بدر كنيم

     

    ابر می گريد و ستاره مغموم است

    بيا در غم مهتاب چشم تر كنيم


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط الناز. ح | 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    زندگی خوشه ای آرزوست

    جويباری روان و جاری ست

    وفای به عهد و شادكامی ست

    زندگی خندهِ شادمانی ست

    صفای جان و مهربانی ست

    زندگی رنگ های قالی ست

    رنگ سرخ؛ سبز و آبی ست


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:12  توسط الناز. ح | 
    رمان خوشه های آرزو  به قلم الناز حسن زاده از نشر البرز

    داستان آرزوهای تلخ و شیرين. آرزوهای شکسته و خرد شده. رمانی خواندنی و فراموش نشدنی... مهيج و خواندنی. کافيست که يکبار آن را دست تان بگيريد. وگرنه نمی توانيد تصويری در باره خوشه های آرزو در ذهن تان مجسم بکنيد.

    در ضمن ده درصد عايدات فروش به حساب پرورشگاه خصوصی صبا واريز خواهد شد.

     

    + نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:4  توسط الناز. ح | 

     

    تارهای حقيقت زير پای گذر زمان می پوسيد

    و چرخ كهنه گاری زندگی می لنگيد؛

    پودهای حادثه پيوندی با هم نداشت

    من،

    دور از همه یِ رازهائی كه بوی ماندگی می داد،

    شهد خوشه های سوزان آفتاب را از گونه سكوت می نوشيدم،

                                        نور؛

     طعم خون می داد

    رخداد حاصل از چرخ زمان آهنگ ناموزونی بود

    اما،

    دست های آرزو؛

    تارهاى پوسيده را به هم می پيوست،

    و جامه ي حادثه را از نو می دوخت

    زمان مهربان تر می شد،

    راز ها عريان،

    زير نور تابه ها حمام آفتاب می گرفتند،

    و تار و پودهای تازه جان يافته؛

    كومه ای می شدند برای پروراندن حقيقتی نو!.

                                                                                                        آوريل ٢٠۰۸ کپنهاک از مجموعه گلريزه خوشبختی از الناز ح
    + نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:6  توسط الناز. ح | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    درباره وبلاگ
    با خرید رمان خوشه های آرزو از فروشگاه نشر البرز از بچه های بی سرپرست پرورشگاه صبا حمايت کنيم. رمانی خواندنی و مهيج با دستمايه ای واقعی که لحظه های ملتهب عشق را به تصوير می کشد. با تشکر الناز حسن زاده

    پیوندهای روزانه
    احمد
    باران گنابادی
    مشاوره آنلاین
    تنها
    قلب شکسته من در غریت
    مجله هنری پيرامون
    ذهن من
    مبایل سنتر
    در کوی ما شکسته دلی می خرند و...
    بزرگان موسیقی سنتی ایران
    آرشیو پیوندهای روزانه
    نوشته های پیشین
    اردیبهشت 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386
    آرشیو موضوعی
    خوشه های آرزو
    اينجا آخر خط است!
    جايی بهتر از اينجا می روی!
    همسایه ها
    کلمه در غربت
    باور سبز
    می خواهم دویدن آغاز کنم
    مال غیر بودی!
    سنگ صبورم
    دخترک کبریت فروش
    فاصله من و تو
    شاهزاده سرزمین پارسيان
    پوست نازک
    الفبای عشق
    بانوی تسلیم
    زایش دگرگونی
    رمان خوشه های آرزو
    زندگی را معنی کنیم
    میوه نویر
    من زن هستم.
    نگاهی به حاشیه دردناک نمایشگاه کتاب
    باز هم نماىشگاه کتاب
    مطلىى از گذرگاه
    ترن عمر
    پیوندها
    دانلود تمام رپ و عکس مهرداد
    دنیای مجازی
    از همه چیز و همه جا
    برگ آزاد
    کلبه ادبی شعر داستان ترجمه
    خوابگرد
    ای که از کوچه معشوق ما می گذری
    کلبه عشق
    وبلاگ عاشقی
    انجمن عشق سرا
    مجله زیگ زاگ
    رادیو زمانه
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    طراح قالب

    دیجیتال کیوان

     Tehran Forecast