صبحی که می خواستم از خانه بیرون بزنم, توی گاراژ چرخی زدم, پشت فرمان نشستم. دستی به گرد و خاک داخل ماشین کشیدم. سویچ را زدم, اتفاقی نیافتد. دوباره امتحان کردم, این بار روشن شد و مثل فانوسی که نفتش تمام شده باشد, پت پتی کرد و خاموش کرد. باز سویچ را زدم و بیشتر پا رو گاز گذاشتم اما بیفایده بود. اگزوز خفه کرد و زورش به بنزین توی باک نرسید که نرسید. بس که سنگین است و ناخالصی دارد. بوی گند بنزین نیمه سوز خفه ام می کرد, دلم به آن فلک زده های از جان سیر شده ای سوخت که می خواهند خودشان را اینطوری نفله بکنند و به خیال شان هم مرگ راحتی از آب در می آید. اگر مادر در آن حال سر می رسید, فکر می کرد که لابد موتور را روشن گذاشته ام و قصد خودکشی دارم. با سر گیجه از ماشین پایین آمدم. از خیر روشن کردن ماشین گذشتم, افتان و خیزان از گاراژ بیرون زدم و با عجله و پای پیاده در امتداد خیابان به راه افتادم تا سر قراری که در شهرداری داشتم حاضر شوم. هر چند قربانش بروم این روزها هیچ کسی مخالفتی با دیر سر قرار آمدن ندارد.
خیلی وقتی می شود که ماشین زیر پایم هست و عادت به پیاده روی ندارم. از شما چه پنهان پای پیاده توی خیابان احساس می کردم که کفش به پا ندارم و پاهایم کج و معوج شده اند و من را نمی کشند. یک لحظه دلم تنگ شد که کاش دوچرخه ای یا موتور گازی داشتم و مجبور به استفاده از این ابوقراضه نمی شدم تا این همه تنبل بشوم و در سن تر گل ور گلی شکمم مثل تپه ای پیه بشود.
داشتن ماشین این روزها یک جور نیاز غیرلازم پرخرجی شده است. نگه داری ماشین یکی از مشکلات روزانه ام شده است. هر روز کلی خرج روی دستم می گذارد, باید نازش را بکشم, موتورش را باز کنم و سرویس ماهیانه و سالیانه و بنزین سوپر و دست به تعمیر بودن هر روزه و دست آخر باز هم خراب می شود و هر موقع می خواهد من را پای پیاده می گذارد. بیخود نیست بعضی از آقایان که لطف شان به دنیای مادیات زیاد است, اتومبیل شان را بیشتر از هر چیزی دوست دارند. حالا فکر کنید با این تفاسیر آدم در شهر بزرگ زندگی کند و به طرح ترافیک هم بربخورد. بخواهد لیتری چند بنزین آزاد بزند, آنوقت دیگر واقعا" باید قصد رفتن به آخر دنیا را داشته باشد. چرا ما وابسته این قطعه آهنی چهارچرخه می شویم و نمی توانیم بدون آن گلیم خود را از آب بیرون بکشیم. چرا مثل ژاپنی ها و چینی ها از دوچرخه استفاده نمی کنیم. داشتن ماشین یک جور پرستیژ اجتماعی کاذب و لوکسی را برایمان به ارمغان آورده و یک دردسر پنهان که آدم را کلافه می کند.
دوستی تعریف می کرد که در کشورهای اروپایی از کارمند و دانشجو گرفته تا وزیر و وکیلش با دوچرخه سر کار می روند. مردم کنار خیابان وزیر و کیل را می بینند, برایشان دست تکان می دهند و می گویند که در مجلس مواظب تصویب فلان ماده و قانون باشند و به نفع مردم کار کنند و نه دولت. این هم از مزایای مردمی بودن است که لازم نیست کسی سوار لیموزین سه دره و بنز ضدگلوله بشود تا از جان مبارکش در مقابل حمله و هجوم شیاطین زیرزمینی و دشمنان آشکار و نهانی محافظت بکند.
مشکل ما این است که ارزش زیادی برای داشتن ماشین شخصی می گذاریم و اعتنایی به وسایل نقلیه نداریم. بعضی از رانندگان محترم تاکسی ترجیح می دهند بنزین سهمیه را با قیمت آزاد بفروشند و محض رضای شهرداری گشتی در شهر بزنند و به خانه شان بروند. اداره راهنمایی و رانندگی هم که به خودش زحمتی نمی دهد تا در کنار خیابان های دلگشای شهر نوار باریک سفیدی برای دوچرخه روها بکشد تا دوچرخه سوار توی خیابان تکلیف خودش را بداند و از این واهمه نداشته باشد که به پیاده روی بی دقتی که گاهی وسط خیابان برای خود جولان می دهد نزند. مسله اینجاست که پزدادن مدل ماشین و چشم هم چشمی برای ما بیشتر رعایت محیط زیست اهمیت دارد در حالی که خیابان پر است از ماشین های فرسوده عهد دقیانوس.
علم ناز حسن زاده