تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

مرد مطلقه

علم‌ناز حسن‌زاده

با شنیدن صدای مادر پک محکمی به سیگار زد، کونه را در زیرسیگاری فشرد و از جا بلند شد. طبقه‌ی پایین خانه در اختیار او بود؛ به نظر مستقل زندگی می‌کرد ولی مادرش به این راحتی رضایت نمی‌داد او به حال خودش باشد. می‌دانست که به نحوی از راه دور کنترل می‌شود.

خیال نداشت برود بالا، نزد مادر؛ پس دوباره روی مبل لمید و سیگار دیگری آتش زد. صدای زنگ خانه و متعاقب آن، همهمه‌ی بچه‌ها که گامپ گامپ از پله‌ها بالا می‌آمدند، توجهش را جلب کرد. احوالپرسی مادر با برادرش را خیلی واضح شنید، انگار در کنارشان ایستاده باشد. صدای باز و بسته شدن در اصلی دوباره به گوش رسید. این بار صدای خواهر بزرگش را شنید. جمعه‌ها خانواده دور هم جمع می‌شدند. از قبل می‌دانست این سناریو این هفته هم تکرار خواهد شد. هنوز از خواهر دومی خبری نبود. اگر اتفاق مهمی می‌افتاد و مادر حرفی برای گفتن داشت، وسط هفته هم که بود، فرمان تشکیل جلسه می‌داد. در ظاهر جدا جدا می‌آمدند، اما همگی یک حرف را می‌زدند. تنها حامد تنها بود و حاضر نبود تنهایی‌اش را با کسی تقسیم کند. به قول مادر، آنقدر ته اتاقش چشم به صفحه‌ی کاغذ و مانیتور می‌دوخت تا کور شود. برای او مسخره و غیرقابل تصور بود که مردی از راه خواندن و نوشتن پول در بیاورد.

برای دوستانی که می خوان بیشتر از مطالب روانشناسی بهره مند بشوند، به این ادرس سر بزنند. منظورم اونایی که خرده شیشه دارند نیست.


 http://www.facebook.com/profile.php?id=1609993846

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:30  توسط علم ناز  | 

با سلام خدمت دوستان عزیزم

باطلاع می رسانم که زبان زرافه (گفتگوی بدون خشم) ترجمه و تدوین بزودی از نشر مرندیز چاپ می شود.

تدوین و ترجمه ایناگرام وطریق رشد شخصیت از نشر جیحون...

و البته رمان روشنای غروب از نشر شادان...

امیدوارم که برای همه علاقه مندان مفید وقابل استفاده باشد.

با تشکر علم ناز ح.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:4  توسط علم ناز  | 

داستان کوتاه

. مرد کارهای نیمه تمام/نویسنده: علم ناز حسن زاده «می‌داند که داستان‌هایش چاپ نخواهند شد. چون برای زمان حال جواب نمی‌دهد. او با سانسورچی‌ها به توافق نخواهد رسید و با خودسانسوری هم که سر سازش ندارد. ترجیح می‌دهد صبر کند تا وقتش برسد. متنفر است از این‌که جملات با ارزش او زیر تیغ سانسور بروند و مورد تجاوز کسانی قرار بگیرند که دستمزد می‌گیرند که ادبیات را اخته کنند. سانسور یعنی جایگزینی تحمیلی، که برای او غیرقابل پذیرش، جانکاه و کشنده‌ی روح است. انرژی نوشتن را از او می‌گیرد، آن هم در زمانی که هر نویسنده‌ای به یک مشوق وفادار نیاز دارد و نه کسی که روی مخش چکش بکوبد و او را اصلاح کند.» داستان را بخوانید

ادامه را از سایت کافه داستان بخوانید.

http://www.farhangreader.com/modules/pligg_web_toolbar/toolbar.php?id=9519

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 2:37  توسط علم ناز  | 

با تو همراهم اگر که من را حسی کنی
با تو در هیچستان هم معنا را در خواهم یافت
در این زمین تاول زده و خاک خسته سرد
با تو گلستان یک خارزار را بی مهابا خواهم داشت
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 2:11  توسط علم ناز  | 


پشت کامپیوتر در حال چت بودم که تقه ای به در خورد. مادر سرک کشید. نگاه پرسانش را به صورتم دوخت.
«اینجا چقدر بوی سیگار می ده؟»
«من سیگار می‌کشم!»
«تلویزیون چرا خاموشه؟»
‎...‎ «چون روشنش نکرده ام.»
«پس با کی داشتی حرف می‌زدی؟»
با شنیدن صدای پا روی پله‌ها صفحه ای روی چت باز کرده بودم. منتظر جواب به اطرافش چشم دواند. چشمش به تلفن روی میز کلید شد. گوشی را دستم داد!
«در تلفن صحبت می‌کردی؟»
«دقیقا! داشتم با دوستی سرو کله می‌زدم.»
می دانست سابقه دعوای تلفنی داشتم. پایش به گوشه میز خورد. از درد پایین سرید.
از درد نالید. فهمید پریز تلفن را کشیده ام.
«مشکل جوان امروزی چیست؟»
«تنهایی!»
«یا دروغگویی! فکر می‌کنی فقط تو درک نمی‌شوی یا ما جوان نبوده ایم؟»
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 12:27  توسط علم ناز  | 

چشمش به مرد سفیدپوشی افتاد که برگه ای را به سمتش دراز کرده بود.

«این رو داشته باش تا بعدا" به پرونده ات رسیدگی بشود!»

مجتبی تکانی به خود داد. می خواست مطمئن شود که خواب نمی بیند. مرد تلنگری به او زد تا بلکه سد نگاهش را بشکند.

«کارنامه رو که گرفتی, دیگه منتظر چی هستی؟ بفرما برو دیگه! باقیش دست ما نیس!»

مجتبی حیرت زده به کاغذ دستش خیره شد. «کارنامه چی؟ من که دیگه دبیرستان نمی رم. این آدم چی می گه؟»

مرد لب ور چید. انگار که فکر او را خوانده باشد.

«مراقب باش! من از جنس تو نیستم. تو هم رو کره زمین نیستی...»

حواس جوان به کارنامه دستش بود و ضربدر قرمزی که جلو کلمه قبولی کشیده شده بود.

«یعنی من رفوزه شده ام؟ اما این امکان نداره؟»

«جوان! از من می شنوی برگرد! اینجا برات زوده! برو از پدر و مادرت حلالیت بگیر! یادت باشه که اونا چقدر برات زحمت کشیده ان!»

یادش آمد که بار آخر اعزامش به جبهه پدر حاضر نشد با او خداحافظی کند. راضی به رفتنش نبود...» چیزی مثل نمک تفت داده دل مجتبی را فشرد.

حس کرد روغن داغ روی صورتش ریختند. از فرط درد چشم باز کرد. از گوشه چشم صورت مورب پدر و مادرش را دید که پشت شیشه چسبانده و تسبیح به دست ذکر می گفتند. دعایشان برآورده شد. بعد از یک ماه انتظار و التماس به درگاه خدا تنها فرزندشان از کما در آمد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 12:50  توسط علم ناز  | 

مرگ حق است و گریزی از آن نیست ولو عمر نوح باشد.

همه ما از خدا هستیم و به سوی او باز خواهیم گشت.

امروز با تماس تلفنی فهمیدم که پدر نازنینم سه روز پیش در حال کما در بیمارستان بخش قلب تبریز دیده از جهان فرو بست. غم عظیمی روی دلم ست, خصوصا که یک سال بود ندیده بودمش و سخت دلتنگش بودم. کلی برایش سوغاتی گرفته بودم تا خوشحالش کنم. می خواستم کنارش باشم, دستش را بگیرم ببوسمش ولی نتوانستم در سفر آخر بدرقه اش کنم. غربت این حق را از من گرفت. این سه روز حس غریبی داشتم. می دانستم که دیگر نخواهم دیدش. اما فکر نمی کردم که این همه بی وفا باشد و به خوابم نیاید. پدر مهربان من بی وفا نبود, مرگ اختیارش را گرفت. تنها مرگ است که آدم ها را از هم جدا می کند و علاجی ندارد. تنها دردی که دوا ندارد. سال هاست که درد جدایی را به جان خریده و تسلیم سرنوشت و نتیجه خطاهای خود شده ام.

همه اش فکر می کنم چرا از من خداحافظی نکرد. این شانس من بود که نتوانستم. شاید به این دلیل از من دلخور شده و به خوابم نمی آید. پدر آرزوی ایران آزاد را با خود برد, امیدوارم ما و بچه های ایران زمین  حسرت به دل نمانیم. برای شادی روح پدرم نور رقصان شمع و عطر شکوفه های نیمه شکفته بهاری را تقدیم می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 20:19  توسط علم ناز  | 

مادرم من


سختم...چنان كه كوه
                         نرمم، چنان كه آب
                         افراشته قد، چنان كه صخره
                          به تاريخِ آدمى

من به پاكىِ آسمانِ نيلگون، هستم
رنگِ آبىِ رگ رگِ دستم
                    رنگ مهر است و پرورانيدن

ريشه در باغ هاى جان پرور زمين دارم
                     مى شوم باغبان گلى كه مى زايم
                     جان فشاندن بر او! يقين دارم

من صبورم به خار و خاش و سنگ
                                                                                                                 
بانگ لالائى ام بهين آهنگ
 
من، خروش و نهيب توفانم
                 تا نباشد به گوهرِ جانم
                 دست و، چشم و، زبانِ بدخواهان
چون حبابم، كه مى شوم يك موج
گوهر از ژرف، مى برم بر اوج
منم، آرام، چنان كه نسيم،
و هراسان، بسانِ آتشباد
منم از مهر و چشمه و با نفرتم مى شود فرياد
شيره ى جان، زآغوشِ من تراوش كرد
تا عطش بر لب تو، خامش كرد
اين زمان، سرورى، خرامانى
بوته ي خارم و، گل سرخم
عطر ياسم! و زينتِ باغ
آتشِ عشق و، شاهد شعر و، انگيزه ى فراقم و داغ
مادرم من، چو دفترى، كه پر از قصه هاىِ شادى وغم
هرزمان، بايدم كه بر فرزند
لب كنم باغِ خنده، ديدگان را، نم
گرچه رازى شكفت
                     

ترا!
            من
               
                  به باوَرَمَ
                                        اى دوست!
اينچنينم بيافريده جهان، تا بدانى كه مادرم، اى دوست
                      
                                         «براى مادرم »

از الناز حسن زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:30  توسط علم ناز  | 

  تارهاى حقيقت زير پاى گذر زمان مى پوسيد،

و چرخ كهنه گارى زندگى مى لنگيد؛

پودهاى حادثه پيوندى با هم نداشت!

من، دور از همه يِ رازهائى كه بوى ماندگى مى داد،

شهد خوشه هاى سوزان آفتاب را از گونه سكوت مى نوشيدم،

                                    نور طعم خون مى داد.

رخداد حاصل از چرخ زمان آهنگ ناموزونى بود!

اما، دست هاى آرزو، تارهاى پوسيده را به هم مى پيوست،

و جامه ياد حادثه را از نو مى دوخت!

زمان مهربانتر مى شد،

راز ها عريان، زير نور تابه ها حمام آفتاب مى گرفتند،

و تار و پودهاى تازه جان يافته؛

كومه اى مى شدند براى پروراندن حقيقتى نو!.

 ع.حسن زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 11:51  توسط علم ناز  | 

 صبحی که می خواستم از خانه بیرون بزنم, توی گاراژ چرخی زدم, پشت فرمان نشستم. دستی به گرد و خاک داخل ماشین کشیدم. سویچ را زدم, اتفاقی نیافتد. دوباره امتحان کردم, این بار روشن شد و مثل فانوسی که نفتش تمام شده باشد, پت پتی کرد و خاموش کرد. باز سویچ را زدم و بیشتر پا رو گاز گذاشتم اما بیفایده بود. اگزوز خفه کرد و زورش به بنزین توی باک نرسید که نرسید. بس که سنگین است و ناخالصی دارد. بوی گند بنزین نیمه سوز خفه ام می کرد, دلم به آن فلک زده های از جان سیر شده ای سوخت که می خواهند خودشان را اینطوری نفله بکنند و به خیال شان هم مرگ راحتی از آب در می آید. اگر مادر در آن حال سر می رسید, فکر می کرد که لابد موتور را روشن گذاشته ام و قصد خودکشی دارم. با سر گیجه از ماشین پایین آمدم. از خیر روشن کردن ماشین گذشتم, افتان و خیزان از گاراژ بیرون زدم و با عجله و پای پیاده در امتداد خیابان به راه افتادم تا سر قراری که در شهرداری داشتم حاضر شوم. هر چند قربانش بروم این روزها هیچ کسی مخالفتی با دیر سر قرار آمدن ندارد.

خیلی وقتی می شود که ماشین زیر پایم هست و عادت به پیاده روی ندارم. از شما چه پنهان پای پیاده توی خیابان احساس می کردم که کفش به پا ندارم و پاهایم کج و معوج شده اند و من را نمی کشند. یک لحظه دلم تنگ شد که کاش دوچرخه ای یا موتور گازی داشتم و مجبور به استفاده از این ابوقراضه نمی شدم تا این همه تنبل بشوم و در سن تر گل ور گلی شکمم مثل تپه ای پیه بشود.

داشتن ماشین این روزها یک جور نیاز غیرلازم پرخرجی شده است. نگه داری ماشین یکی از مشکلات روزانه ام شده است. هر روز کلی خرج روی دستم می گذارد, باید نازش را بکشم, موتورش را باز کنم و سرویس ماهیانه و سالیانه و بنزین سوپر و دست به تعمیر بودن هر روزه و دست آخر باز هم خراب می شود و هر موقع می خواهد من را پای پیاده می گذارد. بیخود نیست بعضی از آقایان که لطف شان به دنیای مادیات زیاد است, اتومبیل شان را بیشتر از هر چیزی دوست دارند. حالا فکر کنید با این تفاسیر آدم در شهر بزرگ زندگی کند و به طرح ترافیک هم بربخورد. بخواهد لیتری چند بنزین آزاد بزند, آنوقت دیگر واقعا" باید قصد رفتن به آخر دنیا را داشته باشد. چرا ما وابسته این قطعه آهنی چهارچرخه می شویم و نمی توانیم بدون آن گلیم خود را از آب بیرون بکشیم. چرا مثل ژاپنی ها و چینی ها از دوچرخه استفاده نمی کنیم. داشتن ماشین یک جور پرستیژ اجتماعی کاذب و لوکسی را برایمان به ارمغان آورده و یک دردسر پنهان که آدم را کلافه می کند.

دوستی تعریف می کرد که در کشورهای اروپایی از کارمند و دانشجو گرفته تا وزیر و وکیلش با دوچرخه سر کار می روند. مردم کنار خیابان وزیر و کیل را می بینند, برایشان دست تکان می دهند و می گویند که در مجلس مواظب تصویب فلان ماده و قانون باشند و به نفع مردم کار کنند و نه دولت. این هم از مزایای مردمی بودن است که لازم نیست کسی سوار لیموزین سه دره و بنز ضدگلوله بشود تا از جان مبارکش در مقابل حمله و هجوم شیاطین زیرزمینی و دشمنان آشکار و نهانی محافظت بکند.

مشکل ما این است که ارزش زیادی برای داشتن ماشین شخصی می گذاریم و اعتنایی به وسایل نقلیه نداریم. بعضی از رانندگان محترم تاکسی ترجیح می دهند بنزین سهمیه را با قیمت آزاد بفروشند و محض رضای شهرداری گشتی در شهر بزنند و به خانه شان بروند. اداره راهنمایی و رانندگی هم که به خودش زحمتی نمی دهد تا در کنار خیابان های دلگشای شهر نوار باریک سفیدی  برای دوچرخه روها بکشد تا دوچرخه سوار توی خیابان تکلیف خودش را بداند و از این واهمه نداشته باشد که به پیاده روی بی دقتی که گاهی وسط خیابان برای خود جولان می دهد نزند. مسله اینجاست که پزدادن مدل ماشین و چشم هم چشمی برای ما بیشتر رعایت محیط زیست اهمیت دارد در حالی که خیابان پر است از ماشین های فرسوده عهد دقیانوس.

علم ناز حسن زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 12:7  توسط علم ناز  |